گنج

شمارهٔ ۳۸۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارافتاد۱۱ بیت
کس نداند که مرا با که سر وکار افتادگر چه در عشق چنین واقعه بسیار افتاد
غرّه بودم به شکیبایی و خود بینی عقلبرق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد
شوق غالب شد و وجدم به خرابات کشیدلاجرم ولوله در خلق به یک بار افتاد
حسن در مکتب عشق آمد و بر لیلی تافتسوز در سینه مجنون گرفتار افتاد
پرتو شمع جمالش چو برو تافت بسوختهم چو پروانه و افسرده در انکار افتاد
یار سرمست به بازار برآمد روزیراز سر بسته ما بر سر بازار افتاد
مکن ای یار ملامت که چو من بسیاریاز عبادتکده ناگاه به خمّار افتاد
طعنه خلق و جفای فلک و جور رقیبهمه سهل است اگر یار وفادار افتاد
به قضا تن ده و بی فایده مخروش ای دلهمه تدبیر بود بیهده چون کار افتاد
کعبه آسان ندهد دست زیارت کردنسیر پا آبله در بادیه دشوار افتاد
سر ازین ورطه نزاری نبری تن در دهچاره ای نیست که این حادثه ناچار افتاد