شمارهٔ ۳۵۷
نگارم را ز جان خوشتر توان گفتلبش را چشمه کوثر توان گفت
ز چالاکی که دیدم سرو آزادبه جز او را به ایزد گر توان گفت
مرا گویند اگر اسلام خواهیبه ترک قبله ی آزر توان گفت
ولیکن با چو من صورت پرستیحدیث کفر و دین کمتر توان گفت
وفا داری کنم با دوست چندانکه چون افسانه تا محشر توان گفت
وفای دوستان تا باز گویندحدیث ازهر و مزهر توان گفت
فدای عشق را در جان سپارینکوبخت بلند اختر توان گفت
نه آن اندیشه دارم در دل از دوستکه هرگز با کسی دیگر توان گفت
چو می دانی نزاری کین سخنهاکخ در جان است با جان بر توان گفت
برو با جان به لفظ جان سخن گویکه حق فی الجمله با حق ور توان گفت