شمارهٔ ۷۵۴
تو ملامت مکن ای مدّعی اینک سر و سنگچه تفاوت کند آن را که نه نام است و نه ننگ
این نه آن آتشِ تیزست که بنشاند آبوین نه آن آهنِ سخت است که بگدازد زنگ
برنگردیم به سنگ از درِ آن سیم انداممی بیارید که ما توبه شکستیم به سنگ
ای که چشمانِ چو آهویِ تو کشته ست مراتا کی از دستِ رقیبت که بلاییست پلنگ
گو بکن جور که در خاطرِ ما مهر نه کینگو بزن تیغ که از جانبِ ما صلح نه جنگ
تا به گوشت رسد از بادِ صبا زمزمه ایهمه شب نالۀ من تیز گرفته ست آهنگ
این بلایی ست نه بالا و قیامت نه قباکه نه بر قامت سروست و نه بر قدّ خدنگ
ای خوش آن شب که به خلوت بنشینیم به همتو قدح بر کف و من در سرِ زلفت زده چنگ
در فراقت به شکایت غزلی می گویمزار چون زیر و تو با زاریِ من ساخته چنگ
آن محال است که گویند نزاری کرده ستتو به از مطرب و می یا کند از شاهدِ شنگ