گنج

شمارهٔ ۱۱۵

عشق فرمانده موجودات استهر چه نه زنده بدو شد مات است
طم‌طراقی که درو می بندندآن نه عشق است همه طامات است
عشق نه شین و نه عین و نه قافعشق نوریست که بی ظلمات است
عشق امریست به حکم اکرامحیرت خلق برین اثبات است
عقل چون شب پره در پرتو عشقچون زبون است عجب حالات است
گرچه هر آن کس زانجا که وی استدر تصانیف بسی آیات است
زین طرف غالیِ با تقصیرستزان قبل قاصر با علّات است
حق ز ما بین طلب کن کانجامتحد ذات محق با ذات است
گردن افراشتن از عصیان استدل نگه داشتن از طاعات است
حاضر وقت سعادت می باشدر حضورست نه در اوقات است
بی نصیب آمده از نقد الوقتمنتظر در خطر آفات است
هیچ جز دوست نزاری مپرستهر چه دیگر بپرستی لات است
سست عزم است که هم‌چون ضعفاغرض از طاعت او جنات است