شمارهٔ ۵۶۶
مرا که خون دل از دیده همچو آب رودچه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود
دلم بر آتش و خوناب از دو دیده روانغریب نیست که خوناب از کباب رود
برفت عقلم و از من به خشم سر برتافتچو دلبری که ز دلداده ای به تاب رود
چه می رود مثلا بر وجود من ز فراقهمان که بر قصب از فعل ماهتاب رود
کنار من چو شفق غرق خون شود هر شامکه آفتاب جهان تاب در نقاب رود
حیات جان من از عکس روی خورشید استاز آن چو ذره به دنبال آفتاب رود
درین طلب که منم عاقبت هلاک شومچو تشنه ای که به جهد از پی سراب رود
هزار خون به ستم کرده را کفارت بسکه در وجود روانم درین عذاب رود
محبت تو نزاری چنان موکد نیستکه نقش از ورق جان به هیچ باب رود