شمارهٔ ۵۶۵
بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برودمحبت ازلی کی چنین ز جا برود
میان اهل صفا گر ز آه خشم و عتابکدورتی بود آن هم به ماجرا برود
به دست عقل نباشد زمام عقل آریحجاب عقل شود عشق تا قضا برود
شکایتی که مرا از تو و تو را از ماستهمان به است که آخر کنیم تا برود
تحمل سخنت می کنم به دیده ی سختکه سست عهد بود هر که از جفا برود
هزار بار منادی به شهر دردادمکه خاک بر سر آن کز سر وفا برود
تو جمع باش که این خسته پریشان حالبه سر به پیش تو آید اگر به پا برود
چو قادری چه توان، اختیار باید کرداگر هزار جفا بر سر از شما برود
ز اعتقاد نزاری به صد پریشانینعوذ بالله اگر هرگز این صفا برود