گنج

شمارهٔ ۱۳۰۵

بماناد آن برو بالا که رشکِ سروِ بستانیچه رشکِ سرو بستان غیرتِ خورشید تابانی
سهیلی یا مهی یا مشتری یا زهره یا مهریپری یا آدمی یا حور یا بُت با چه می‌مانی
به رخ‌سار آیتِ لطفی به دیدار آفتِ خلقیبه دندان درِ مکنونی به لب لعلِ بدخشانی
به رفتن رشکِ طاووسی به گفتن غیرت طوطیبه معنی روحِ مغلوبی به صورت ماهِ رخشانی
چنان در دیده چالاکی که گویی حورِ فردوسیچنانی در دلم شیرین که گویی صورتِ جانی
ز دورت هر چه می‌بینم دلم در جوش می‌آیدنمی‌دانم مگر خیر است ما را با تو روحانی
دلم بردی و خب کردی و خود با آن نمی‌آریبیا تا بر تو بر گویم چو می‌دانم که می‌دانی
مرا گر محرمی بودی که رازم با تو بر گفتینبایستی به خونِ دل جگر خوردن ز حیرانی
غریبم خاطرم یارا مرنجان گر خدا ترسیبه نوشی حاجتم یارا روا کن گر مسلمانی
ز بخت خود نمی‌یابم که آن دولت دهد دستمکه بر پایت نهم رویی و سر از من نگردانی
نزاری کاش کی هرگز نظر بر تو نیفکندیچو نازل شد قضا اکنون چه مقصود از پشیمانی