شمارهٔ ۵۱
خنک دلی که زمام رضا دهد به قضاچو روزگار نگردد ز اقتضای رضا
به نوکِ کلک ازل هر چه بودنیست نگاشتقضای کن فیکون بر صحیفة مبدا
نشان معرفتِ مرد صادق آن باشدکه اقتدا به توکل کند به خوف و رجا
به پای مردی عقل زبون چه دفع کنیممبارک است بلایی که روی کرد به ما
فلک چگونه موافق شود مبند خیالقضا چگونه حمایت کند مپز سودا
چه نیک بخت بود بنده ای که در همه حالسپاس دارد و راضی شود به حکم خدا
نزاریا به کلید طمع گشاده نشددر سرایِ فراخ آسمانِ تنگ فضا
طواف کعبة مقصود کن که بی مقصودبسی شد آمد کردی به فکر بی سر و پا
میسرت نشود جز به خلوت آسایشمسلمت نشود جز به عزلت استغنا
زبون نگشت چو موسیجة خرف مرغیکه آشیانة عزلت گرفت چون عنقا
جهان و هر چه در او هست نیست جز فانیکسی چگونه نهد دل بر این مقام فنا