شمارهٔ ۴۱۰
اگرم باز ملاقات میسّر گرددبخت باز آید و ادبار ز من برگردد
گرچه با هم چو منی وصلِ تو از رویِ قیاسصورتی نیست که در عقل مصوّر گردد
هم بکوشم که به هر گاه که یک روی کنندهر چه مطلوب بود زود میسّر گردد
نیک بخت است که بر خاکِ سر کویِ حبیبرخصتی یابد و چون خاک مجاور گردد
بختِ من بین که رقیبم چو ببیند از دوربا گران جانی در حال سبک بر گردد
سرِ مویی نکند در دلِ سنگینش اثرگر به سیل آبِ سرم خاک به خون تر گردد
گردِ کویِ تو به بویِ سرِ زلفت گردمهم چو پروانه که بر شمعِ معنبر گردد
گوشه یی بر فکن از برقع و طلعت بنمایتا به دیدارِ توم دیده منوّر گردد
روزگاری ست که بر ماهِ تو مهر آوردمدلِ حر با صفتم ز آن همه بر خور گردد
هر که را آرزویِ مهر و وفا خواهد کردچون نزاری ز پیِ ازهر و مزهر گردد