شمارهٔ ۷۰۶
با شمع درآمد از درم دوشمی در سر و سر ز می پر از جوش
افکند کمند مشک بر عاجیعنی که نغوله بر بنا گوش
پر بر کف من نهاد جامیگوشم بگرفت و گفت هین نوش
گفتم به یکی معاف دارمگفت این چه سخن یکی دگر نوش
القصه چو کاله جوش ره یافتدر کاسه کله دعا گوش
فریاد برآمد از حسودمهم عقل ز من برفت و هم هوش
گفت ار نظریت هست با مابر روی نیفکنی در آن کوش
بی خویشتنی مکن بیارامبر ما به ستم جهان بمفروش
در دوستی من ار به تیغتدشمن بزند منال و مخروش
گفتم به حیا نباید آمددر حلقه عارفان مدهوش
عیبی نبود گرفته عاشقمعشوقه خویش را در آغوش
تا با تو فتاده ایم خود راکردیم نزاریا فراموش