شمارهٔ ۲
کاش که من بودمی هم ره باد صباتا گذری کردمی وقت سحر بر سبا
نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دلکس نرساند مگر هدهد باد صبا
گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوستبیش نبوید کسی نافه ی مشک ختا
بی هده جان می کنم خون جگر می خورماین منم آخر چنین دوست کجا من کجا
مهر تو با جان من در ازل آمیختندهجر ، مرا و تو را کی کند از هم جدا
آری اگر حاسدان تعبیه ای ساختندشکر که نومید نیست بنده ز فضل خدا
ور بستاند ز من دنیی و دین باک نیستبر همه چیز دگر غیر تو دارم رضا
یوسف جانم تویی زنده به بوی تو امچند کنم پیرهن در غم هجرت قبا