شمارهٔ ۲۹۱
هیچ می دانی در آن حضرت کیان را بار هستمن نمی دانم و لیکن هم چو من بسیار هست
دیده می باید که بیند رویِ سلطان روزِ باربا لله ار کوه احد را طاقت دیدار هست
هیچ دیگر نیست الّا او و لیکن دیده کوشاید ار کژ دیده را بر دیده ور انکار هست
یارِ ناهموار گو تشنیع میزن! باک نیستخود ملامت از پیِ صاحب دلان هم وار هست
ضّدِ آدم بیش ابلیسی نبود و این زمانصد هزار ابلیسِ آدم رویِ دعوی دار هست
حقّ و باطل در برابر می نماید ز ابتدابا سبک روحان گرانی در میان ناچار هست
گرچه باطل را وجودی معنوی در اصل نیستور به دعوی لا نسلّم می کنی پندار هست
چون وجودت رویِ امکان در عدم دارد چه سودکار کن این جا کزین جا تا بدان جا کار هست
راهِ خودبینان مرو زنهار بنگر پیش و پسامتحان کن تا جهنّم هم برین هنجار هست
رمز می گوید نزاری می زند پشکی به غمزعاقبت هم بشنود در خانه گر دیّار هست