شمارهٔ ۲۲۹
چه عیشها دگر اصحاب را کزین سفرستمگر مرا که وجود از حیات بیخبر است
نه یار با من و نه دل زهی دو دیدهٔ سختکه با چنین سر و کارم عزیمت سفرست
من از جهان و جگرگوشهای و غایب از اووجود با من و دل پیش گوشهٔ جگرست
نه حاصلی و نه تکلیفی و نه مصلحتیمرا بگوی که طوق عراق در چه خورست
به قهستان درم از دوستان شکایت نیستولی رقیب حبیبم ز دشمنان بتر است
اگر تو قصهٔ ما بشنوی دگر نکنیحدیث لیلی و مجنون که در جهان سمرست
چه جان بکندم و خون خوردم و نمیمیرمدروغ نیست که عاشق ز سنگ سختترست
معاف دار که با خویشتن نپردازدکسی که خاطر او در پی کسی دگرست
به سر نمیشود از شاهدی وگرنه مراخدای داند کز هرچه در جهان به سرست
رقیب گفت نزاری مکن نظر به غرضبپوش دیده که ما را غرض همین نظر است