شمارهٔ ۸۰۰
گر یک نفس از تو می شکیبماز معتقدان مکن حسیبم
بختم به وصالِ تو بشارتمی آرد و من نمی فریبم
در ساخته ام به نارِ سینهچون دست نمی رسد به سیبم
خون کرد جگر شبِ فراقتچون روزِ قیامت از نهیبم
بر ماه مپوش طرفِ برقعخود زلف تو بس بود حجیبم
ای چشمۀ آفتابِ روشنحربا صفت از تو ناشکیبم
من خاکِ توم غباربردارمگذار چو آب سر به شیبم
بیزاری و آن گه از نزاریهیهات مکش بدین عتیبم
تو حاکمی ار عنان بپیچیمن زنده و مرده در رکیبم