گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱ای تو ز آغاز و انتها همه داناشمارهٔ ۲پرده برافتاد از جمال محمدشمارهٔ ۳بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب راشمارهٔ ۴وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام راشمارهٔ ۵مشک فشان شد زتو باد صباشمارهٔ ۶به گشت باغ و گلستان مخوان مرا یاراشمارهٔ ۷ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا راشمارهٔ ۸خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام راشمارهٔ ۹در آن سرا که برانند پادشایی راشمارهٔ ۱۰گفتمش وقت تو کردیم دل ویران راشمارهٔ ۱۱باد آورده بگلشن مژده نوروز راشمارهٔ ۱۲گر زمن جان طلبد سر بنهم فرمان راشمارهٔ ۱۳بیدوست پایدار نباشد نشست ماشمارهٔ ۱۴ای لب لعل تو روح‌بخش مسیحاشمارهٔ ۱۵چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب راشمارهٔ ۱۶به باغ حسن که کشت این نهال رعنا راشمارهٔ ۱۷از شوق گل رویت رفتم به گلستان‌هاشمارهٔ ۱۸باز دامان که زداین آتش سودای مراشمارهٔ ۱۹کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش راشمارهٔ ۲۰دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو راشمارهٔ ۲۱بگویم ار ز غم عشق داستانی راشمارهٔ ۲۲گر این کرشمه بود آن نگار ترسا راشمارهٔ ۲۳نمی‌دانم چه افغانست در گلشن هزاران راشمارهٔ ۲۴هر که ببازار عشق آرد جنس وفاشمارهٔ ۲۵عین درمان شمرد عاشق بیماری راشمارهٔ ۲۶زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر راشمارهٔ ۲۷هر که را حرفتی و عشق بود پیشه ماشمارهٔ ۲۸ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب راشمارهٔ ۲۹ای از شکنج زلف تو بر پای دل زنجیرهاشمارهٔ ۳۰مدعی پنداشتی دور از در جانان مراشمارهٔ ۳۱عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏شمارهٔ ۳۲داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز راشمارهٔ ۳۳ای بلبل شوریده بکن تازه نفس راشمارهٔ ۳۴خبر از حی مگر آورده کسی مجنون راشمارهٔ ۳۵ای رفته و نشناخته قدر دل ما راشمارهٔ ۳۶کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مراشمارهٔ ۳۷که بر زلف سنبل زد این تاب‌هاشمارهٔ ۳۸بیا ساقی شراب خوشگواری کرده‌ام پیداشمارهٔ ۳۹با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب راشمارهٔ ۴۰مطرب به رقص آورده‌ای آن لعبت طناز راشمارهٔ ۴۱پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مراشمارهٔ ۴۲به صید خلق بتان تا گشاده بازو راشمارهٔ ۴۳چند غواص بری گوهر عمانی راشمارهٔ ۴۴گر فهم کند طوطی شیرین سخنش راشمارهٔ ۴۵جامه پوشید و بیاراست قد رعنا راشمارهٔ ۴۶دوری از هم نفسان اندکی از خانه ماشمارهٔ ۴۷سودای پری‌رویان بر هم زده سامان‌هاشمارهٔ ۴۸اگر نه پرده بربسته به رخ آن شاهد رعناشمارهٔ ۴۹برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس راشمارهٔ ۵۰از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مراشمارهٔ ۵۱سینه شد زآتش دل جلوه گه طور مراشمارهٔ ۵۲بی تو با غیر ندانی که چه شد دوش مراشمارهٔ ۵۳دور بادا چشم بد بگشود روی خوب راشمارهٔ ۵۴مدد ای عشق که مغلوب هوائیم هواشمارهٔ ۵۵عشق به بندد چو ره هوش راشمارهٔ ۵۶سوی صحرای جنون می‌برم این سودا راشمارهٔ ۵۷در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیاشمارهٔ ۵۸گل هزار است صحن بستان راشمارهٔ ۵۹سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مراشمارهٔ ۶۰چشمت از غمزه زکف برد دل شیدا راشمارهٔ ۶۱نقش یوسف تا بکی نقاش بر دیوارهاشمارهٔ ۶۲کرد وقف غیر لعل شکرین خویش راشمارهٔ ۶۳تا عشق و رندیست بعالم شعار ماشمارهٔ ۶۴گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان‌هاشمارهٔ ۶۵فزون‌تر سوزدم امشب ز هر شب آتشِ سوداشمارهٔ ۶۶ای ترک پارسی گو ای ماه مجلس آراشمارهٔ ۶۷به رضا جویی اغیار ز در راند مراشمارهٔ ۶۸ساقی آن باده در افکند به پیمانه ماشمارهٔ ۶۹داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند راشمارهٔ ۷۰خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتابشمارهٔ ۷۱درده خبری بما هم امشبشمارهٔ ۷۲به چهره‌ات شده آن زلف مشک‌فام نقابشمارهٔ ۷۳دست ساقی آتش افکنده در آبشمارهٔ ۷۴نوبهار است و عروس گل کشید از رخ نقابشمارهٔ ۷۵شدم به مژده وصلت امیدوار امشبشمارهٔ ۷۶تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خوابشمارهٔ ۷۷کاروان گم کرده امشب زاشک مجنون پی در آبشمارهٔ ۷۸منکه پرداخته خانه زاغیار امشبشمارهٔ ۷۹فکند آن پنجه داور گهی از راست گاهی چپشمارهٔ ۸۰چیست آن رخساره در مشکین نقابشمارهٔ ۸۱یار از ما کناره کرد امشبشمارهٔ ۸۲بیا که پرده اسرار پاره شد امشبشمارهٔ ۸۳دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلبشمارهٔ ۸۴چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشبشمارهٔ ۸۵یا ندیمی هذه شیئی عجابشمارهٔ ۸۶ای برق خانه سوز که ابرت بود رکیبشمارهٔ ۸۷کردار بدان نیاید از خوبشمارهٔ ۸۸این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشبشمارهٔ ۸۹در نهایت نظری بود باغیار امشبشمارهٔ ۹۰من بلبل غریبم و این آشیانان غریبشمارهٔ ۹۱شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریبشمارهٔ ۹۲و کیف اشکر من حبیب مغاضبشمارهٔ ۹۳آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحابشمارهٔ ۹۴گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانتشمارهٔ ۹۵که باز در به رخ اهرمن گشاد امشبشمارهٔ ۹۶غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشبشمارهٔ ۹۷دردمندان غم عشق تو را نیست طبیبشمارهٔ ۹۸علی الصباح که ریزد به باغ اشک سحابشمارهٔ ۹۹میان ما و تو الفت حکایتی است عجیبشمارهٔ ۱۰۰هر جای که بدخاک بسربیختم امشبشمارهٔ ۱۰۱ای فتنه چشم سیهت راهزن خوابشمارهٔ ۱۰۲بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحابشمارهٔ ۱۰۳به سودای پریشانی‌ست یارب کار من هرشبشمارهٔ ۱۰۴تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیم‌شبشمارهٔ ۱۰۵ای خرد طفلی از دبستانتشمارهٔ ۱۰۶جز عشق من بی‌سر و پا را هنری نیستشمارهٔ ۱۰۷ساحت کون و مکان عرصه میدان اوستشمارهٔ ۱۰۸ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآتشمارهٔ ۱۰۹چه نان‌ها خوردم از خوان محبتشمارهٔ ۱۱۰اگر این نکهت از آن طره چین در چین استشمارهٔ ۱۱۱با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلستشمارهٔ ۱۱۲گر آفتاب فلک پرده از سحاب گرفتشمارهٔ ۱۱۳حسن آن گوهر که عمانیش نیستشمارهٔ ۱۱۴خون ریخته و به فکر یغماستشمارهٔ ۱۱۵هر رهروی که خار مغیلان بپای اوستشمارهٔ ۱۱۶پری گذشت ازین کوچه یا ملک می‌رفتشمارهٔ ۱۱۷وعدهٔ قتلم دهی پیوسته و دشوار نیستشمارهٔ ۱۱۸مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوستشمارهٔ ۱۱۹ای بلای ناگهان در پیش بالا میرمتشمارهٔ ۱۲۰بی تو یکشب گر سرم بر بستر استشمارهٔ ۱۲۱دیوانه ای که از تو در او وجد و حالتستشمارهٔ ۱۲۲زینهار از دو ترک خونخوارتشمارهٔ ۱۲۳گمان مبر که مرا با تو ماجرائی هستشمارهٔ ۱۲۴جامه کعبه چو خم موی تستشمارهٔ ۱۲۵هر کرا عشق در کمند انداختشمارهٔ ۱۲۶دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبتشمارهٔ ۱۲۷آن را که کشوری بنگاهی مسلم استشمارهٔ ۱۲۸بیا و پرده برانداز از جمال ای دوستشمارهٔ ۱۲۹آنرا که دوست هست چه پروای دشمن استشمارهٔ ۱۳۰خون می‌خوری و نیستت از خلق مخافتشمارهٔ ۱۳۱تا خم و خمخانه بدست علیستشمارهٔ ۱۳۲عشق بتان حاصل ایام ماستشمارهٔ ۱۳۳مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیستشمارهٔ ۱۳۴آمد زدرم خراب و سرمستشمارهٔ ۱۳۵جا کرده میان جان من دوستشمارهٔ ۱۳۶دید چو دیده دو بین در همه روشناییتشمارهٔ ۱۳۷مطرب این شور که در پرده عشاق نواختشمارهٔ ۱۳۸خلقت هر چیز از آب و گل استشمارهٔ ۱۳۹پیرانه سر هوای جوانی بسر مراستشمارهٔ ۱۴۰خورشید رخت زیر خم زلف نهانستشمارهٔ ۱۴۱ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراستشمارهٔ ۱۴۲عندلیبا در چمن آوازه آواز تستشمارهٔ ۱۴۳از شعله آه من جهان سوختشمارهٔ ۱۴۴نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاستشمارهٔ ۱۴۵چه خون‌ها ریختی ساقی ز چشم فتنه‌انگیزتشمارهٔ ۱۴۶دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشتشمارهٔ ۱۴۷به غیر ساحت لیلی اگرچه صحرایی‌ستشمارهٔ ۱۴۸تو را سری در آن موی میان هستشمارهٔ ۱۴۹مرا تو حاصل گفتاری از جهان ای دوستشمارهٔ ۱۵۰هر کرا خسرو دل در گرو شیرین استشمارهٔ ۱۵۱ز لولیان چو بتم شاهدی به شنگی نیستشمارهٔ ۱۵۲مگر لیلی میان کاروان استشمارهٔ ۱۵۳بهای عشق که داند که در جهان چند استشمارهٔ ۱۵۴چشمه خور برای دیدن نیستشمارهٔ ۱۵۵وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیستشمارهٔ ۱۵۶بت پرستنده بت رویتشمارهٔ ۱۵۷این شکل بشر زمشکلاتستشمارهٔ ۱۵۸ای قضا و قدر اِستاده به حکم و رایَت،شمارهٔ ۱۵۹لبش هنوز ز طفلی نشسته از شیر استشمارهٔ ۱۶۰دل از دو جهان کرده بعشق تو قناعتشمارهٔ ۱۶۱خار ره عشق بوستان استشمارهٔ ۱۶۲زتن بریدن جان پیش عاشق آسانستشمارهٔ ۱۶۳هر کرا چشم هر نفس بکسی استشمارهٔ ۱۶۴ما را که بر زبان نبود غیر نام دوستشمارهٔ ۱۶۵هر غیر که بنگری زیار استشمارهٔ ۱۶۶ما را بجز شراب محبت شراب نیستشمارهٔ ۱۶۷منظر روی بتان قبله اهل نظر استشمارهٔ ۱۶۸آن فتنه زانجمن چو برخاستشمارهٔ ۱۶۹جز عشق کسی را بدرون سلطنتی نیستشمارهٔ ۱۷۰مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوستشمارهٔ ۱۷۱عقرب زلف کجت بماه قرین استشمارهٔ ۱۷۲گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوستشمارهٔ ۱۷۳بیداری خیال تو از خواب خوشترستشمارهٔ ۱۷۴سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانتشمارهٔ ۱۷۵ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامتشمارهٔ ۱۷۶خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرتشمارهٔ ۱۷۷یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبستشمارهٔ ۱۷۸گره زکار چو نگشود زاهدا زعبادتشمارهٔ ۱۷۹زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایتشمارهٔ ۱۸۰ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامتشمارهٔ ۱۸۱اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامتشمارهٔ ۱۸۲مرا که هجر تو در ششدر هلاک انداختشمارهٔ ۱۸۳آن غمی را که کران نیست غم حرمانستشمارهٔ ۱۸۴هر که را سر زوفا خاک ره مقصود استشمارهٔ ۱۸۵لعل شکربار یار من نمکین استشمارهٔ ۱۸۶روز قیامت است که امشب بپای خاستشمارهٔ ۱۸۷خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیستشمارهٔ ۱۸۸کرده در غنچه نهان تنگ شکر کاین دهنستشمارهٔ ۱۸۹به پیر میفروشان بر بشارتشمارهٔ ۱۹۰بوفایت یکی از خیل نکورویان نیستشمارهٔ ۱۹۱سنبل بوستان ز زلف تو سحرگه تاب داشتشمارهٔ ۱۹۲زخم دل بهبود شد لعل نمک‌پاشی کجاستشمارهٔ ۱۹۳از این آتش که عشقت در من افروختشمارهٔ ۱۹۴مرا کان لب شراب سلسبیل استشمارهٔ ۱۹۵تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ استشمارهٔ ۱۹۶فکنده از نظرم گرچه چشم مدهوشتشمارهٔ ۱۹۷المنة لله که ز نو عهد بهار استشمارهٔ ۱۹۸دوست به خلوتگه دل برنشستشمارهٔ ۱۹۹خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر استشمارهٔ ۲۰۰من بخود مشغول و یار از دست رفتشمارهٔ ۲۰۱به کمانِ ابروان بست دو زلف چون کمندتشمارهٔ ۲۰۲غیر سرت بسر و غیر تو در خاطر نیستشمارهٔ ۲۰۳بی‌تو نتوانم نشستن تاب تنهاییم نیستشمارهٔ ۲۰۴سرو چالاکی اگر سروی به رفتار آمده استشمارهٔ ۲۰۵آدمی وار عیان گشت و پری وار برفتشمارهٔ ۲۰۶حقا که ملامتگر روی تو ندیده استشمارهٔ ۲۰۷فتنه کی از قد موزون تو چالاک‌تر استشمارهٔ ۲۰۸بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیستشمارهٔ ۲۰۹سودابه خم گیسو ضحاک لب نوشتشمارهٔ ۲۱۰فکرم دقیق گشت بسی در میان دوستشمارهٔ ۲۱۱آهسته ران خدا را جانها فدای جانتشمارهٔ ۲۱۲مرا که زلف تو آشفته کرد و چشم تو مستشمارهٔ ۲۱۳جلوه صبح ازل یک پرتوی از روی اوستشمارهٔ ۲۱۴زشور آن لب شیرین که در جهان انداختشمارهٔ ۲۱۵باز با ما رقیب عربده داشتشمارهٔ ۲۱۶دریغ نعمت وصل بتان که در گذر استشمارهٔ ۲۱۷کاش پاینده شدی وصل تو چون هجرانتشمارهٔ ۲۱۸صیاد زد به تیرم و بالم شکست و رفتشمارهٔ ۲۱۹ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشتشمارهٔ ۲۲۰زاهد که همی گفت می ناب حرام استشمارهٔ ۲۲۱ای ترک گر آزردن دلهات خیالستشمارهٔ ۲۲۲ساقی قدحی در ده از باده انگورتشمارهٔ ۲۲۳دریغ و درد که جان را سر مهاجرت استشمارهٔ ۲۲۴محکی در میان دشمن و دوستشمارهٔ ۲۲۵خاطرت هست که جز یاد در تو خاطر نیستشمارهٔ ۲۲۶زلف تو یکجهان پریشان داشتشمارهٔ ۲۲۷این دود که دوش از دل سودازده برخاستشمارهٔ ۲۲۸بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبتشمارهٔ ۲۲۹از هر خوشی بدور جهان عشق خوشتر استشمارهٔ ۲۳۰یارب این درد که درمان نپذیرد از چیستشمارهٔ ۲۳۱گلم میار خدا را تو باغبان عنایتشمارهٔ ۲۳۲برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرتشمارهٔ ۲۳۳هوس ساده زخامم سر سودائی سوختشمارهٔ ۲۳۴این کجکله ترک قزلباش کدامستشمارهٔ ۲۳۵از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویختشمارهٔ ۲۳۶تن بی‌محبت و لاف ز جان آدمیتشمارهٔ ۲۳۷آفتاب عشقبازان حسن عالمگیر تستشمارهٔ ۲۳۸گر تو اقامت کنی به آن قد و قامتشمارهٔ ۲۳۹هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشتشمارهٔ ۲۴۰زینهار از دهان شیرینتشمارهٔ ۲۴۱شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوستشمارهٔ ۲۴۲من کیستم که وصف کنم از جمال دوستشمارهٔ ۲۴۳نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هستشمارهٔ ۲۴۴ای قافله‌سالار ز لیلی خبری نیستشمارهٔ ۲۴۵گلزار مگوئید که قصری زبهشت استشمارهٔ ۲۴۶چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشتشمارهٔ ۲۴۷رسید از عالم غیبم بشارتشمارهٔ ۲۴۸ای ماه و خور از آینه داران جمالتشمارهٔ ۲۴۹سود ره عشق چیست جمله زیان استشمارهٔ ۲۵۰دانی چه تمیز است میان تن و جانتشمارهٔ ۲۵۱عشق است که بر درد دل خسته طبیب استشمارهٔ ۲۵۲نقش رخ یار سرو قامتشمارهٔ ۲۵۳تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیستشمارهٔ ۲۵۴چون کنم با سر که سامانیم نیستشمارهٔ ۲۵۵تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببستشمارهٔ ۲۵۶مرا جز عشق و سودای تو دین نیستشمارهٔ ۲۵۷آن لعل شکربار که صد بار نمک داشتشمارهٔ ۲۵۸تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان استشمارهٔ ۲۵۹بدل رسید سحر پیکی از دیار محبتشمارهٔ ۲۶۰از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوستشمارهٔ ۲۶۱زعمر رفته دارم بس ندامتشمارهٔ ۲۶۲ممکنی را گرچه ممکن چاره ای در کار نیستشمارهٔ ۲۶۳اگر نه ذره‌ای از مهر روی معشوقستشمارهٔ ۲۶۴سرو و گل گوئی از چمن برخاستشمارهٔ ۲۶۵ساقیا می که سلخ شبان استشمارهٔ ۲۶۶بمددکاری عشقت زهوس شاید رستشمارهٔ ۲۶۷عکس ساقی بقدح نه می گلگون پیداستشمارهٔ ۲۶۸این فتنه که چشم تو برانگیختشمارهٔ ۲۶۹مرا بساخت میخانه تا که راهی هستشمارهٔ ۲۷۰در سری نیست که از زلف بتی سودا نیستشمارهٔ ۲۷۱هر کرا بینی به کیش خویش دارد استقامتشمارهٔ ۲۷۲آنچه در مذهب رندان طریقت گنه استشمارهٔ ۲۷۳سودای پریشانم یک عمر پریشان داشتشمارهٔ ۲۷۴آتشین روی تو را زلف نگویم دود استشمارهٔ ۲۷۵مطرب عشق بقانون دگر پرده نواختشمارهٔ ۲۷۶ساقی عشق چو می در قدح مستان ریختشمارهٔ ۲۷۷رعنا غزالم فصل بهار استشمارهٔ ۲۷۸بلای جان من خسته سرو بالائیستشمارهٔ ۲۷۹از عالمش چه غم که خداوند یار اوستشمارهٔ ۲۸۰ترک من زلف سمن‌سا چو به رخ بربشکستشمارهٔ ۲۸۱شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاستشمارهٔ ۲۸۲پسته دهن بسته زخندیدنتشمارهٔ ۲۸۳رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالتشمارهٔ ۲۸۴خوب باشد گر ز خوبان سر زند کردار زشتشمارهٔ ۲۸۵نوبهاری ظریف و دل بند استشمارهٔ ۲۸۶تا سوز دل از آن لب لعل نمکین استشمارهٔ ۲۸۷ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشتشمارهٔ ۲۸۸از سر کوی تو هرکو به سلامت می‌رفتشمارهٔ ۲۸۹ای دل بسینه میطپی این اضطراب چیستشمارهٔ ۲۹۰گفتم این لاله است گفت از داغداران منستشمارهٔ ۲۹۱ای سلطنت امکان کم پایه زخدامتشمارهٔ ۲۹۲چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاستشمارهٔ ۲۹۳از برم آن سرو خرامان گذشتشمارهٔ ۲۹۴زآن ملک حذر کن که در او پادشهی نیستشمارهٔ ۲۹۵کیم من تا توانم دهر زد از هستی به درگاهتشمارهٔ ۲۹۶مرا حدیث شکفتی است در کمال غرابتشمارهٔ ۲۹۷تا با رقیب یار دمی گرم صحبت استشمارهٔ ۲۹۸منم که بندهٔ مملوکم و عبید جلالتشمارهٔ ۲۹۹این روز پی خجسته میلاد احمد استشمارهٔ ۳۰۰فحش شیرین زلعل شکرخاستشمارهٔ ۳۰۱ماه من ماه را نخستین استشمارهٔ ۳۰۲خون همه آفاق بخوردی و بست نیستشمارهٔ ۳۰۳اندر حریم حسن بتان غیر ناز نیستشمارهٔ ۳۰۴در گوش به جز عشق توام زمزمه‌ای نیستشمارهٔ ۳۰۵گویند بهار است و جهان رشک بهشت استشمارهٔ ۳۰۶گرچه جهان خرم است و فصل بهار استشمارهٔ ۳۰۷زردی روی مرا آن رخ گلگون باعثشمارهٔ ۳۰۸تو آن شهی که ز افلاکیان ستانی باجشمارهٔ ۳۰۹مؤذن میخانه زد بانگ صبوحشمارهٔ ۳۱۰وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخشمارهٔ ۳۱۱پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخشمارهٔ ۳۱۲هر که از عین امتحان بیندشمارهٔ ۳۱۳هرکه ما را خراب می‌داندشمارهٔ ۳۱۴ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بودشمارهٔ ۳۱۵رندی که او بکوی مغان ره نشین بودشمارهٔ ۳۱۶زلف او چون بجان درآویزدشمارهٔ ۳۱۷آن چه گل بود که در شهر ز بستان آمدشمارهٔ ۳۱۸آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آوردشمارهٔ ۳۱۹وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بودشمارهٔ ۳۲۰اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آیدشمارهٔ ۳۲۱بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزدایدشمارهٔ ۳۲۲اگر بسینه دل دغدار من باشدشمارهٔ ۳۲۳اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبودشمارهٔ ۳۲۴گدای میکده در دست جام جم داردشمارهٔ ۳۲۵لبت به بوسه اهل هوس نشان گردیدشمارهٔ ۳۲۶یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشدشمارهٔ ۳۲۷امشب دل دیوانه غوغای دگر داردشمارهٔ ۳۲۸عجب که بی تو شبی عاشقان بیاسایندشمارهٔ ۳۲۹با اینکه چشمانت به دل خنجر بسی بشکسته‌اندشمارهٔ ۳۳۰دیدی دلا که اهل جهان را وفا نبودشمارهٔ ۳۳۱یادم از آن لب شیرین شکر بار آمدشمارهٔ ۳۳۲کالای جان نه چیزی‌ست کِش سرسری توان دادشمارهٔ ۳۳۳خطا بر دوست بگرفتی خطا بودشمارهٔ ۳۳۴چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شدشمارهٔ ۳۳۵باد دی در بوستان اظهار شوکت می‌کندشمارهٔ ۳۳۶سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عیدشمارهٔ ۳۳۷به جنب قامت تو سرو را قیام نماندشمارهٔ ۳۳۸اگر عقد می‌فروشت ز شراب حل نسازدشمارهٔ ۳۳۹زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنودشمارهٔ ۳۴۰مهرت آورد ملایک بر آدم بسجودشمارهٔ ۳۴۱نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشدشمارهٔ ۳۴۲ای خوش آن شب که شود روز ، ز در یار درآیدشمارهٔ ۳۴۳گرد عسلی لعل تو مور و مگسانندشمارهٔ ۳۴۴گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شدشمارهٔ ۳۴۵وصل می‌خواست دل و کار به هجر تو کشیدشمارهٔ ۳۴۶نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمدشمارهٔ ۳۴۷خیل ترکان چو بشهر از پی یغما آیندشمارهٔ ۳۴۸مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماندشمارهٔ ۳۴۹آنان که حجاب تن و جان را بدریدندشمارهٔ ۳۵۰این زنده‌رود دیده ز بس آب می‌دهدشمارهٔ ۳۵۱رندان خرابات در میکده بستندشمارهٔ ۳۵۲در همه عمر ار شبی وصل میسر شودشمارهٔ ۳۵۳عجب مکن گرت آن ترک سیم‌تن بکشدشمارهٔ ۳۵۴دردیست غم عشق که درمان نپذیردشمارهٔ ۳۵۵بده ساقیا باده زآن جام سرمدشمارهٔ ۳۵۶خامه تا نقش تو مصور کردشمارهٔ ۳۵۷هر که او را چشمه حیوان زکنج لب بجوشدشمارهٔ ۳۵۸تو آن نه ای که جفای تو دل بیازاردشمارهٔ ۳۵۹تنگست حرم سر زخرابات برآریدشمارهٔ ۳۶۰ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزدشمارهٔ ۳۶۱ماراست دوست یک دو جهان جمله دشمنندشمارهٔ ۳۶۲شمعی چو تو می‌باید تا بزم بیارایدشمارهٔ ۳۶۳آئی چو در قیامت محشر بهم برآیدشمارهٔ ۳۶۴بلا مفتون بالای تو باشدشمارهٔ ۳۶۵کسی سر از قدم یار برنمی‌گیردشمارهٔ ۳۶۶تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زدشمارهٔ ۳۶۷هر کرا عشق نهانی به زبان می‌آیدشمارهٔ ۳۶۸بجز از لب تو پسته بجهان شکر نریزدشمارهٔ ۳۶۹طرب ایبلبلان بهار آمدشمارهٔ ۳۷۰عاشقی را کز لب لعلی شرابش می‌دهندشمارهٔ ۳۷۱نیک باشد هر آنچه یار کندشمارهٔ ۳۷۲جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آردشمارهٔ ۳۷۳اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشدشمارهٔ ۳۷۴عشق نگوئی که بر قرار نماندشمارهٔ ۳۷۵شکر از لعل تو گفتم که نشانی داردشمارهٔ ۳۷۶اگر آن ترک سیه‌چشم به شیراز آیدشمارهٔ ۳۷۷گر سرو چو بالای تو چالاک نباشدشمارهٔ ۳۷۸با قامت تو باغبان سرو صنوبر برکندشمارهٔ ۳۷۹پیر میخانه چرا دوش مرا بار ندادشمارهٔ ۳۸۰خوابم چو با خیال جمالت یکی شودشمارهٔ ۳۸۱آندم که زنم از عشق فرخنده دمی باشدشمارهٔ ۳۸۲المنة لله که شب هجر سرآمدشمارهٔ ۳۸۳هر که در گلشن دل سرو سمن برداردشمارهٔ ۳۸۴تنها نه ترک بچه من تندخو بودشمارهٔ ۳۸۵ترک من چون سر آن زلف معنبر شکندشمارهٔ ۳۸۶اگر آه مرا اندر شب هجران اثر باشدشمارهٔ ۳۸۷برون از دیده غواص صد دریای خون آمدشمارهٔ ۳۸۸اگر آن ماه پیکر پرده از رخسار برگیردشمارهٔ ۳۸۹عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارندشمارهٔ ۳۹۰دل سودازده را کار به سامان نرسدشمارهٔ ۳۹۱دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنیدشمارهٔ ۳۹۲زیبا صنما این همه زیبا نتوان بودشمارهٔ ۳۹۳چو یاد زلف توام در ضمیر می‌آیدشمارهٔ ۳۹۴دلبر از کین بنگر با من دلداده چه کردشمارهٔ ۳۹۵زآن غنچه که از پرده به یک بار برآمدشمارهٔ ۳۹۶آن دو چشم تو که در زیر دو ابروی خمندشمارهٔ ۳۹۷از مردم چشم تو دل زلفت به یغما می‌بردشمارهٔ ۳۹۸مغبچگان گرد مغان صف زنیدشمارهٔ ۳۹۹تا رود جان از تن ما می‌رودشمارهٔ ۴۰۰هر که دل در خم آنزلف پریشان داردشمارهٔ ۴۰۱گر در حریم عشق کسی محرم اوفتدشمارهٔ ۴۰۲زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشدشمارهٔ ۴۰۳مستان تو از جام ازل باده خورانندشمارهٔ ۴۰۴تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بودشمارهٔ ۴۰۵روزگاری‌ست که افلاک به کین می‌گذردشمارهٔ ۴۰۶فتنه در نرگس فتان تو مفتون گردیدشمارهٔ ۴۰۷از پی عقل دویدم بدبستانی چندشمارهٔ ۴۰۸تاکی کمان نماید و پیکان نهان کندشمارهٔ ۴۰۹ایدل غم عشق ریشه ات کندشمارهٔ ۴۱۰ببر تو رخت ببستان که نوبهار آمدشمارهٔ ۴۱۱مغان به پیش بتی گر شبی سلام کنندشمارهٔ ۴۱۲مطرب امشب راه دیگر می‌زندشمارهٔ ۴۱۳فردا که شهیدان تو در حشر بیارندشمارهٔ ۴۱۴ماه در زلف سیاهش نگریدشمارهٔ ۴۱۵کشتن عاشق اگر عِقاب نداردشمارهٔ ۴۱۶سودای زلف آن پری ما را به صحرا می‌کشدشمارهٔ ۴۱۷جهد کن جهد که تیرش ز کمان می‌گذردشمارهٔ ۴۱۸هر کرا نقش بجانست کی از دل برودشمارهٔ ۴۱۹ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزدشمارهٔ ۴۲۰خیره شد عشق که از عقلم نیرو برودشمارهٔ ۴۲۱آمد رمضان و در میخانه ببستندشمارهٔ ۴۲۲عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و دردشمارهٔ ۴۲۳چه برخیزد از این سودا کزو دایم شرر خیزدشمارهٔ ۴۲۴دوست بیدوست بگلشن بتماشا نرودشمارهٔ ۴۲۵اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاندشمارهٔ ۴۲۶روزی که آن پری ز نظرها نهان شودشمارهٔ ۴۲۷آزار اگر از یار است آزار نباشدشمارهٔ ۴۲۸خیمه را لیلی چو بالا می‌کندشمارهٔ ۴۲۹ساقیا باده که ایام طرب می‌آیدشمارهٔ ۴۳۰صحبتی از جان مگر در پیش جانان گفته‌اندشمارهٔ ۴۳۱از که نالم که چنین یا که چنان با ما کردشمارهٔ ۴۳۲سفری چون سفر عشق خطرناک نبودشمارهٔ ۴۳۳عشق تا حلقه سحر بر در دل‌ها می‌زدشمارهٔ ۴۳۴دل که چندی از علایق رسته بودشمارهٔ ۴۳۵این قوم که غارتگر عقل و دل و دینندشمارهٔ ۴۳۶در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخنددشمارهٔ ۴۳۷آن مست که در میکده مستانه بگریدشمارهٔ ۴۳۸آتشی میلی به بالا می‌کندشمارهٔ ۴۳۹دو جهان در نظر پاک یکی می‌آیدشمارهٔ ۴۴۰دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتادشمارهٔ ۴۴۱دلم جز دوست منظوری نداردشمارهٔ ۴۴۲خضر گر خوش زندگانی می‌کندشمارهٔ ۴۴۳حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بودشمارهٔ ۴۴۴زهر کناره بیغمای گل چه میکوشندشمارهٔ ۴۴۵بی تو ای قوت روان دل را قوت نبودشمارهٔ ۴۴۶چنان پیش رخت مهر منیر از تاب می‌افتدشمارهٔ ۴۴۷دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمدشمارهٔ ۴۴۸شوخ چشمان دلی چو بخراشندشمارهٔ ۴۴۹بتان که دشمن دین از کرشمه و نازندشمارهٔ ۴۵۰ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابدشمارهٔ ۴۵۱طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذردشمارهٔ ۴۵۲آزادگان به قید تعلق کم اوفتندشمارهٔ ۴۵۳دوستان زود از این شهر کناری گیریدشمارهٔ ۴۵۴شاهدان گیسو چلیپا می‌کنندشمارهٔ ۴۵۵زلفت اصراری که در آزار مردم می‌کندشمارهٔ ۴۵۶تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بودشمارهٔ ۴۵۷خنک آنقوم که در کف می روشن دارندشمارهٔ ۴۵۸زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتدشمارهٔ ۴۵۹آن چه گردون که چنین اختر تابان داردشمارهٔ ۴۶۰معاشران دغل صاف عشق می‌نوشندشمارهٔ ۴۶۱مرغ نوآموز تنگ حوصله باشدشمارهٔ ۴۶۲یار با ما در انجمن باشدشمارهٔ ۴۶۳ز باغ وصل تو بوی فراق می‌آیدشمارهٔ ۴۶۴رقیب دعوی عامی بصحن بستان کردشمارهٔ ۴۶۵قضای عشرت ماه صیام باید کردشمارهٔ ۴۶۶دلی زینش مژه گر جراحتی داردشمارهٔ ۴۶۷مطرب این نغمه که بر ساز طرب می‌بنددشمارهٔ ۴۶۸عید است مطرب را بگو چنگی به مزمر برکشدشمارهٔ ۴۶۹گلبنان انجمن خاص بیاراسته‌اندشمارهٔ ۴۷۰گرجان نبود زنده بجانانه توان بودشمارهٔ ۴۷۱تا مهم از خانه سر بر می‌زندشمارهٔ ۴۷۲وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدندشمارهٔ ۴۷۳زاهدان بی‌حد خلل در کار مستان می‌کنندشمارهٔ ۴۷۴بی رقیبت شبی ار وصل میسر گرددشمارهٔ ۴۷۵آتشین مرغ دلم چون به سخن می‌آیدشمارهٔ ۴۷۶شیخ زدین شه زاحتشام بنازدشمارهٔ ۴۷۷زلیلی حسن کس افزون نداردشمارهٔ ۴۷۸گر اهل عقل کار به تدبیر بسته‌اندشمارهٔ ۴۷۹این دیده باشی هندویی کز مهر و مه بستر کندشمارهٔ ۴۸۰پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآیدشمارهٔ ۴۸۱باز در پرده دل پرتو دلدار رسیدشمارهٔ ۴۸۲دوش سودای جنونم بسوی صحرا بردشمارهٔ ۴۸۳مگر که شهر دگر باز در نظر داردشمارهٔ ۴۸۴دل دیوانه ز زلفت چو رها می‌گرددشمارهٔ ۴۸۵عاشق آنست که در هجر شکیبا نشودشمارهٔ ۴۸۶خیزید و به می دفتر پرهیز بشوییدشمارهٔ ۴۸۷روزگاری‌ست که ارباب ریا معتبرندشمارهٔ ۴۸۸عزت شمرا ار یار تو را خوار پسنددشمارهٔ ۴۸۹هر که با موی و میان تو میانی داردشمارهٔ ۴۹۰نفس وصل تو تمنا می‌کندشمارهٔ ۴۹۱نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بنددشمارهٔ ۴۹۲در سینه بازم آتش نمرود می‌رودشمارهٔ ۴۹۳زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستندشمارهٔ ۴۹۴کس نمک با شکر برآمیزدشمارهٔ ۴۹۵فرخنده بسملی که به تیر نظر کشدشمارهٔ ۴۹۶عاشق از جور بتان گرچه ملالی داردشمارهٔ ۴۹۷رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کندشمارهٔ ۴۹۸نقاش صنع کاین همه نقش و نگار کردشمارهٔ ۴۹۹ساقی ز جام کشف از این راز می‌کندشمارهٔ ۵۰۰بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دودشمارهٔ ۵۰۱باد گل بوی سحر مژده زبستان آوردشمارهٔ ۵۰۲سبزه از خاک برآورد سرو لاله دمیدشمارهٔ ۵۰۳اگر نه بخت من او دایم از چه خواب کندشمارهٔ ۵۰۴در آن مقام که در جلوه ماه من باشدشمارهٔ ۵۰۵شمع گر هر نفسی انجمنی بگزیندشمارهٔ ۵۰۶اسیر عشق شدن عقل را قرار نبودشمارهٔ ۵۰۷بُوَد آیا که گلِ نو به چمن باز آیدشمارهٔ ۵۰۸آن پری را خاتم جم لعل می آلود بودشمارهٔ ۵۰۹طرب آن نیست که ایام بهاری برسدشمارهٔ ۵۱۰ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خودشمارهٔ ۵۱۱میخوارگان بساط طرب چون بگسترندشمارهٔ ۵۱۲از سر چو کله در برم آن ترک براندازدشمارهٔ ۵۱۳عشق آن باشد که عاشق را زعالم باز داردشمارهٔ ۵۱۴آنکه گفتی که بلب سر نهانی داردشمارهٔ ۵۱۵آنان که بشمع تو پروانه صفت سوزندشمارهٔ ۵۱۶عشق گفتی گنهست و گنهی باید کردشمارهٔ ۵۱۷ساقیا باده که ایام طربناک آمدشمارهٔ ۵۱۸نفس باد بهاری دم عیسی داردشمارهٔ ۵۱۹می‌فروشان مددی کار ز حد مشکل شدشمارهٔ ۵۲۰باده صافی شد و گل پرده ز رخسار افکندشمارهٔ ۵۲۱بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماندشمارهٔ ۵۲۲بوالهوسان گرد تو غوغا کنندشمارهٔ ۵۲۳یاد آن نوشین دهانم کام شیرین می‌کندشمارهٔ ۵۲۴ببزم جلوه گر ار روی ماه من باشدشمارهٔ ۵۲۵مژده ای دل که اویسی ز قَرَن می‌آیدشمارهٔ ۵۲۶آفرینش را گروهی چار گوهر گفته‌اندشمارهٔ ۵۲۷عاقل مدار کار به تدبیر می‌نهدشمارهٔ ۵۲۸عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کردشمارهٔ ۵۲۹ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بودشمارهٔ ۵۳۰همگی دشمن جان آفت دینند و دلندشمارهٔ ۵۳۱کسی که با سگ کوی تو آشنا نبودشمارهٔ ۵۳۲شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتدشمارهٔ ۵۳۳تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چندشمارهٔ ۵۳۴دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماندشمارهٔ ۵۳۵بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟شمارهٔ ۵۳۶شعاع آن مه نو چون به طرف بام می‌افتدشمارهٔ ۵۳۷به خود پیرایه چون آن سرو سیم‌اندام می‌بنددشمارهٔ ۵۳۸مطرب نوا بپرده عشاق ساز کردشمارهٔ ۵۳۹یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کردشمارهٔ ۵۴۰ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشرشمارهٔ ۵۴۱دارم بسر زباده دوشین بسی خمارشمارهٔ ۵۴۲خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزارشمارهٔ ۵۴۳کمتر بنفشه بوی کن ای غیرت بهارشمارهٔ ۵۴۴ای بچین سر زلفت دل عشاق اسیرشمارهٔ ۵۴۵آهوی تو شیر کرده نخجیرشمارهٔ ۵۴۶بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبرشمارهٔ ۵۴۷فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسرشمارهٔ ۵۴۸خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصورشمارهٔ ۵۴۹با تیغ بر سرم تاخت آن ترک ماه منظرشمارهٔ ۵۵۰بس خون بی گناهش در سینه بود مدغمشمارهٔ ۵۵۱وه که از ما جز گنه بر می نیاید هیچکارشمارهٔ ۵۵۲پیمان بغیر بسته و عهدم شکست یارشمارهٔ ۵۵۳نه گلشن است از شرر برق در خطرشمارهٔ ۵۵۴تا بدبستان دل عشق شد آموزگارشمارهٔ ۵۵۵یارش مخوان که شکوه کند از جفای یارشمارهٔ ۵۵۶ای چشم بدان زدیدنت دورشمارهٔ ۵۵۷وه که مطرب بود امشب به سر رای دگرشمارهٔ ۵۵۸ای کلک قضا را خط تو حاصل تحریرشمارهٔ ۵۵۹دیده برهم ننهم جز به حضور اغیارشمارهٔ ۵۶۰چه ای زلف که گه مشگ دهی گه عنبرشمارهٔ ۵۶۱باغبانا زحسد چند فرو بندی درشمارهٔ ۵۶۲زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافرشمارهٔ ۵۶۳پسته خندان گشود و لعل شکربارشمارهٔ ۵۶۴بی گل رویت یکیست بوی گل و نیش خارشمارهٔ ۵۶۵دیده نظر باز و رخت بی نظیرشمارهٔ ۵۶۶زینهار ای معاشران زنهارشمارهٔ ۵۶۷زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرورشمارهٔ ۵۶۸کی شنیدستی هلالی خیزد از بدر منیرشمارهٔ ۵۶۹خرامد گر بفرخار آن بت مهروی و مه پیکرشمارهٔ ۵۷۰عقل را از جنون بنه زنجیرشمارهٔ ۵۷۱غمزه بود مست و نظر هوشیارشمارهٔ ۵۷۲گرفت پرده ز رخسار شاهد منظورشمارهٔ ۵۷۳گر توئی ساقی ما باده خلر چه ضرورشمارهٔ ۵۷۴هر کرا نقش نبسته بضمیر آیه نورشمارهٔ ۵۷۵دانشوران بفضل و هنر کرده افتخارشمارهٔ ۵۷۶منم بگرفته دل از وصل دلبرشمارهٔ ۵۷۷بحث حکمت چه می‌کنی برخیزشمارهٔ ۵۷۸عشق کرد آدم از ملک ممتازشمارهٔ ۵۷۹ای به بالات راست کسوت نازشمارهٔ ۵۸۰شب قدر است این یا صبح نوروزشمارهٔ ۵۸۱پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریزشمارهٔ ۵۸۲از ما کند دریغ چو جور و جفا هنوزشمارهٔ ۵۸۳از جهان و جهانیان بگریزشمارهٔ ۵۸۴حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروزشمارهٔ ۵۸۵تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیزشمارهٔ ۵۸۶امشب ایشمع انجمن افروزشمارهٔ ۵۸۷بر گل فشاند غالیه از زلف مشک بیزشمارهٔ ۵۸۸خیز ای کمند آه و در زلف او درآویزشمارهٔ ۵۸۹ای ساقی آتش‌دست زآن آب شرار‌انگیزشمارهٔ ۵۹۰بساز مطرب مجلس نوای شورانگیزشمارهٔ ۵۹۱آن را که با تو نیست مجال کنار و بوسشمارهٔ ۵۹۲درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرسشمارهٔ ۵۹۳دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکسشمارهٔ ۵۹۴رتبه عشق برونست زادراک قیاسشمارهٔ ۵۹۵نبرد ره به کوی لیلی کسشمارهٔ ۵۹۶رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفسشمارهٔ ۵۹۷در آبحلقه مستان زننگ و نام مترسشمارهٔ ۵۹۸کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفسشمارهٔ ۵۹۹حذر از تیر آن ترک قزلباششمارهٔ ۶۰۰شهد آن بوسه که خوردم زلب شیرینششمارهٔ ۶۰۱آنکه سلامت جهان آمده در سلامتششمارهٔ ۶۰۲چمن امروز شده از اثر باران خوششمارهٔ ۶۰۳هر کرا خواندی از نکویانششمارهٔ ۶۰۴این چه بلبل که چو گوش کند آوازششمارهٔ ۶۰۵هر کرا بار میدهد یارششمارهٔ ۶۰۶ساقیا مستند چشمانت دمی هشیار باششمارهٔ ۶۰۷تا که در میخانه وحدت علی شد میفروششمارهٔ ۶۰۸حدیثی دیگری کرده مگر گوششمارهٔ ۶۰۹هر که سری بسر نهد یارششمارهٔ ۶۱۰چه اختر بود طالع در شب دوششمارهٔ ۶۱۱بر عشق صبر می‌کنم و بر جراحتششمارهٔ ۶۱۲گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویششمارهٔ ۶۱۳چشم مهجور کی بود خوابششمارهٔ ۶۱۴زلفین تو تا مروحه دارند بر آتششمارهٔ ۶۱۵عام است پیر میکده ما کرامتششمارهٔ ۶۱۶دل نمک سود لعل خندانششمارهٔ ۶۱۷نقد روان مرا به کف تا به تو برفشانمششمارهٔ ۶۱۸شبی کان کودکم آید در آغوششمارهٔ ۶۱۹روزگاریست که کاری عجبم آمده پیششمارهٔ ۶۲۰ایدل نگفتمت بنشین خوش بجای خویششمارهٔ ۶۲۱شد اتفاق شبِ دوش گفت‌و‌گو به منششمارهٔ ۶۲۲عاشق ار کامل است ایمانششمارهٔ ۶۲۳باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویششمارهٔ ۶۲۴ساقیا فصل بهار است غنیمت دانششمارهٔ ۶۲۵ای باغبان که گفت که گل را به خار بخششمارهٔ ۶۲۶بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوش‌خوششمارهٔ ۶۲۷ایکه با عشق آشنائی از خرد بیگانه باششمارهٔ ۶۲۸خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوششمارهٔ ۶۲۹دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقششمارهٔ ۶۳۰آن غزالی که من از غمزه شدم نخجیرششمارهٔ ۶۳۱چشم دارم مرا نظارت بخششمارهٔ ۶۳۲یافتی از کمند هجر خلاصشمارهٔ ۶۳۳ای کرده آفتاب زروی تو تاب قرضشمارهٔ ۶۳۴عشقِ پیرانه‌سرم انگیخته در دل نشاطشمارهٔ ۶۳۵آفتاب عشق در آیینه جان زد شعاعشمارهٔ ۶۳۶هلال غرّه شعبان ز چرخ کرد طلوعشمارهٔ ۶۳۷کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغشمارهٔ ۶۳۸نمی‌تابی چرا ای شمع در کاشانه عاشقشمارهٔ ۶۳۹تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرقشمارهٔ ۶۴۰صد گل شکفت صبحدم از بوستان عشقشمارهٔ ۶۴۱عاقلان دیوانه تدبیر عشقشمارهٔ ۶۴۲بر بی نیاز قابل نبود نماز عاشقشمارهٔ ۶۴۳مدتی بستم لب از گفتار عشقشمارهٔ ۶۴۴امشبم خورشید سرزد از وثاقشمارهٔ ۶۴۵بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمکشمارهٔ ۶۴۶ای رفته و باز آمده سرمست و غضبناکشمارهٔ ۶۴۷نوبهار است و برآورد گل رعنا خاکشمارهٔ ۶۴۸گل پیش رخ تو باخته رنگشمارهٔ ۶۴۹ترک چشمت صنما گرچه علیل است علیلشمارهٔ ۶۵۰حسن بدیع تو ای خجسته شمایلشمارهٔ ۶۵۱خسرو شیرین لبان توئی بشمایلشمارهٔ ۶۵۲دلی که عشق بود در طبیعتش مجبولشمارهٔ ۶۵۳جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصولشمارهٔ ۶۵۴حدیث عشق بازی را مپرس از عارف عاقلشمارهٔ ۶۵۵مرا بغیر تو خاطر کجا شود مشغولشمارهٔ ۶۵۶شب فراق درآمد برفت روز وصالشمارهٔ ۶۵۷بده ای ساقی آتشی سیالشمارهٔ ۶۵۸شکار کیستم یارب به خاک و خون تپان بسملشمارهٔ ۶۵۹می‌رفت و هزار دل دنبالشمارهٔ ۶۶۰مدعی تا چند می‌پرسی تو از اسرار دلشمارهٔ ۶۶۱بختی عقلم بگسسته عقالشمارهٔ ۶۶۲ز همرهان مجازی کناره کن ای دلشمارهٔ ۶۶۳محرمی کو که بگویم غم دیرینه دلشمارهٔ ۶۶۴زبحر عشق مجوئید همرهان ساحلشمارهٔ ۶۶۵بغیر من که فتاد است بارم اندر گلشمارهٔ ۶۶۶بر برگ سمن میزنی از مشک طری خالشمارهٔ ۶۶۷بنشست بتا نقش تو تا در حرم دلشمارهٔ ۶۶۸ابر برکشت من ار گشت زامساک بخیلشمارهٔ ۶۶۹گفتی ز فراق یار چونمشمارهٔ ۶۷۰زلفین تو را موی بمو گشتم و دیدمشمارهٔ ۶۷۱دوش با باد دمی شکوه زهجران کردمشمارهٔ ۶۷۲دل به بر داشت فغانی و گمان کردمشمارهٔ ۶۷۳با تف عشق ما در افتادیمشمارهٔ ۶۷۴عاشق و میْ‌پرست و شیداییمشمارهٔ ۶۷۵من و شمع دوش حرفی بمیان نهاده بودیمشمارهٔ ۶۷۶وصال دوست بمحشر زبس یقین دارمشمارهٔ ۶۷۷ای من اسیر زلف خم اندر خمت شومشمارهٔ ۶۷۸همچو یعقوب ز نو مصلحتی ساخته‌امشمارهٔ ۶۷۹بصد امید سوی کوی دلستان رفتمشمارهٔ ۶۸۰نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلمشمارهٔ ۶۸۱رند و مستم دگر نمی‌دانمشمارهٔ ۶۸۲خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرمشمارهٔ ۶۸۳نغمات عجب زند تارمشمارهٔ ۶۸۴همه شب هم سفر باد سحرگاه شدمشمارهٔ ۶۸۵همتی ساقیا که مخمورمشمارهٔ ۶۸۶شور از آن لعل پرشکر دارمشمارهٔ ۶۸۷زمشکین موی و روی ای لعبت رومشمارهٔ ۶۸۸سالها رفت که ای عشق نگیری خبرمشمارهٔ ۶۸۹مانده بر دست این دل صد پاره‌امشمارهٔ ۶۹۰تا عطف عنان کرد زآفاق خیالمشمارهٔ ۶۹۱رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانه‌امشمارهٔ ۶۹۲محراب نخواهم خم ابروی تو دارمشمارهٔ ۶۹۳زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابمشمارهٔ ۶۹۴تا بسرشوری از آن خسرو شیرین دارمشمارهٔ ۶۹۵نشایدم چو دل از مهر یار برگیرمشمارهٔ ۶۹۶لاابالی‌وار تا رند و قلندر گشته‌ایمشمارهٔ ۶۹۷رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسمشمارهٔ ۶۹۸عشق عقل‌سوز ببخشا به حالتمشمارهٔ ۶۹۹وحشی‌صفت از خلق رمیدیم رمیدیمشمارهٔ ۷۰۰مدتی بود که دور از در جانان بودمشمارهٔ ۷۰۱آخر ای پیر خرابات نه من مخمورمشمارهٔ ۷۰۲چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریمشمارهٔ ۷۰۳سیل اشکم به شب هجر چو پیوست به همشمارهٔ ۷۰۴گردر میکده شهر به بستند چه غمشمارهٔ ۷۰۵یاد باد آنکه گلستان پر از گل بودمشمارهٔ ۷۰۶عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویمشمارهٔ ۷۰۷جام جم راح آتشین دارم ‏شمارهٔ ۷۰۸تا خماری به سر از نشئهٔ دوشین دارمشمارهٔ ۷۰۹تا که بر طور دل این آتش سودا زده‌ایمشمارهٔ ۷۱۰تا در آیینه رویت صنما می‌نگرمشمارهٔ ۷۱۱تا خم زلف بتان آمده زنار دلمشمارهٔ ۷۱۲بر بهشت رخت آن خال که دیدم گفتمشمارهٔ ۷۱۳از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدمشمارهٔ ۷۱۴نپندارم که دیگر در جهان اغیار می‌بینمشمارهٔ ۷۱۵برخیز تا بکوی مغان التجا کنیمشمارهٔ ۷۱۶در چه نخشب ماهی دیدمشمارهٔ ۷۱۷سروشی دوش در مستی ز جانان کرد پیغاممشمارهٔ ۷۱۸در خرابات مغان تا که پناهی داریمشمارهٔ ۷۱۹خواهی که بخاک ره بمیرمشمارهٔ ۷۲۰با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازمشمارهٔ ۷۲۱منکه در میکده منزل بود از آغازمشمارهٔ ۷۲۲عکس جمال این و آن هر چه فتاد در دلمشمارهٔ ۷۲۳شبی که بی تو بود شمع برنیفروزمشمارهٔ ۷۲۴ایکه شد ما در فکرت پی وصف تو عقیمشمارهٔ ۷۲۵شکایت از خم زلفین یار چون گویمشمارهٔ ۷۲۶ما ز ازل رند و مست و باده‌پرستیمشمارهٔ ۷۲۷تا که در حلقه زلف تو پناهی داریمشمارهٔ ۷۲۸چون خال هندوی تو بر آتش نشسته‌ایمشمارهٔ ۷۲۹وقتی زفراق رنجه بودمشمارهٔ ۷۳۰بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردمشمارهٔ ۷۳۱رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلمشمارهٔ ۷۳۲تا چه شکوه بود از اختر نامسعودمشمارهٔ ۷۳۳باگه در ملک فقر سلطانیمشمارهٔ ۷۳۴گمان مدار که من از گزند مار بنالمشمارهٔ ۷۳۵در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزمشمارهٔ ۷۳۶همای عشق تو افکند سایه ی بسرمشمارهٔ ۷۳۷زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشمشمارهٔ ۷۳۸چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانمشمارهٔ ۷۳۹زاهد شهر نیم تا به تو تزویر کنمشمارهٔ ۷۴۰مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفتشمارهٔ ۷۴۱بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرمشمارهٔ ۷۴۲شاهد عید از در آمد شد ز دل اندوه بیمشمارهٔ ۷۴۳گفتمش بسته آن طره پرچین توامشمارهٔ ۷۴۴من آن نیم که بجز بار عشق یار کشمشمارهٔ ۷۴۵هر که در میکده عشق شد امروز مقیمشمارهٔ ۷۴۶چگونه از لب جانانه کام برگیرمشمارهٔ ۷۴۷مرا چه کار بشکر لبان سیم اندامشمارهٔ ۷۴۸بندم از زلف و خط سلسله مویان زنارشمارهٔ ۷۴۹ببست غمزه شوخت بزلف دلبندمشمارهٔ ۷۵۰چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شومشمارهٔ ۷۵۱من عاشق بتانم و این کار می‌کنمشمارهٔ ۷۵۲مردگان را از دم عیسی حیاتی تازه بودشمارهٔ ۷۵۳آن ترک که غارتگر صبر است و سکونمشمارهٔ ۷۵۴گشتیم جهان در طلب باز نشستیمشمارهٔ ۷۵۵از که آوردی ای صبا پیغامشمارهٔ ۷۵۶ای آفت دین و خصم اسلامشمارهٔ ۷۵۷چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشمشمارهٔ ۷۵۸گلعذاران گلستانی داشتمشمارهٔ ۷۵۹چندانکه وفا کردم و اظهار ارادتشمارهٔ ۷۶۰وقت کاخ است همان به که بصحرا نرویمشمارهٔ ۷۶۱ما ساک کوی می فروشیمشمارهٔ ۷۶۲بسکه مستغرق سودای تو بی خویشتنمشمارهٔ ۷۶۳گفتم که بمی آتش عشقت بنشانمشمارهٔ ۷۶۴آیا که داده فتوی بر بی گناهیمشمارهٔ ۷۶۵خواستم حرف عشق ننگارمشمارهٔ ۷۶۶زآن سرو زلف نافه بگشایمشمارهٔ ۷۶۷مجالی نیست کز شور رقیبان با تو پیوندمشمارهٔ ۷۶۸حاشا که بجز تو بخیال دگرستمشمارهٔ ۷۶۹تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتمشمارهٔ ۷۷۰من که نتوانم هوس را پای در دامن کشمشمارهٔ ۷۷۱زد هجر بصبح وصال فالمشمارهٔ ۷۷۲حاشا که توانم گفت آن راز که من دانمشمارهٔ ۷۷۳ساقی بیار بوسم کز می خمار دارمشمارهٔ ۷۷۴ای مظهر جان‌آفرین جانی تو از سر تا قدمشمارهٔ ۷۷۵گفته بودی که ز کویت به ملامت برومشمارهٔ ۷۷۶نه توبه زاهد پیمانه بد که بشکستمشمارهٔ ۷۷۷منصور صفت سر بسردار بدیدیمشمارهٔ ۷۷۸این می که داد کز او سر بی خمار دارمشمارهٔ ۷۷۹یارب که دهد آب باین تخم که کشتیمشمارهٔ ۷۸۰به باغ عشق به جز میوهٔ فراق ندیدمشمارهٔ ۷۸۱آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدمشمارهٔ ۷۸۲بروزگار اگر کار اختیار کنمشمارهٔ ۷۸۳مه روزه است بیا ساز ریا برگیریمشمارهٔ ۷۸۴بزنی اگر به تیرم نظر از تو برنگیرمشمارهٔ ۷۸۵با همه کثرت چه شد تا دم زتنهائی زدمشمارهٔ ۷۸۶غباری گردم و روزی بدامان تو بنشینمشمارهٔ ۷۸۷دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختمشمارهٔ ۷۸۸به کام دل شبی گر بوسی از لعل تو بستانمشمارهٔ ۷۸۹بیهده عمری به صرف مهر خوبان کرده‌ایمشمارهٔ ۷۹۰زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرمشمارهٔ ۷۹۱دست گفتیم بران زلف چلیپا نزنیمشمارهٔ ۷۹۲ایکه دل برده ای از دست زچشم سیهمشمارهٔ ۷۹۳عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتمشمارهٔ ۷۹۴مقبول میفروش گر افتاد خدمتمشمارهٔ ۷۹۵ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمی‌بینمشمارهٔ ۷۹۶آتش کیست که من دیگ صفت در جوشمشمارهٔ ۷۹۷به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادمشمارهٔ ۷۹۸بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانمشمارهٔ ۷۹۹گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینمشمارهٔ ۸۰۰نوبتی نو میزنی ای نوبتی امشب بنامشمارهٔ ۸۰۱قومی زنند لاف که اهل شریعتیمشمارهٔ ۸۰۲زخم‌ها از شیخ و زاهد بی‌حد و مر خورده‌امشمارهٔ ۸۰۳زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارمشمارهٔ ۸۰۴چو کوفت نوبتی پادشاه نوبت بامشمارهٔ ۸۰۵ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهیشمارهٔ ۸۰۶تا که عکس تو به بتخانه آذر افتادشمارهٔ ۸۰۷چنان بطره لیلای خویش مفتونمشمارهٔ ۸۰۸ای زده بر خط مشکین بر گل سوری رقمشمارهٔ ۸۰۹بوستان باغ بهشت است و عیان می‌بینمشمارهٔ ۸۱۰شدم آشفته همسایه به عشق خانه‌سوز امشبشمارهٔ ۸۱۱ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدمشمارهٔ ۸۱۲من به بیداری شب‌های غمت معروفمشمارهٔ ۸۱۳ما دین و دل چو جم به کف جام داده‌ایمشمارهٔ ۸۱۴ما ز سودای گل و از بوستان آسوده‌ایمشمارهٔ ۸۱۵زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستمشمارهٔ ۸۱۶بگذر از سرخی رنگم که چو لاله در باغشمارهٔ ۸۱۷زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارمشمارهٔ ۸۱۸بغیر دست دل خود که بود بر دستمشمارهٔ ۸۱۹بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانمشمارهٔ ۸۲۰گمان کردم که در هجرت شبی خاموش بنشینمشمارهٔ ۸۲۱مقبول میفروش گر افتاد خدمتمشمارهٔ ۸۲۲ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمی‌بینمشمارهٔ ۸۲۳آتش کیست که من دیگ صفت در جوشمشمارهٔ ۸۲۴بکفر زلف آن ترسا بچه تا دین و دل دادمشمارهٔ ۸۲۵ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهیشمارهٔ ۸۲۶زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارمشمارهٔ ۸۲۷تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیمشمارهٔ ۸۲۸ناله زار زیر و بم اشک روان دمبدمشمارهٔ ۸۲۹من به بیداری شب‌های غمت معروفمشمارهٔ ۸۳۰چنان بطره لیلای خویش مفتونمشمارهٔ ۸۳۱منکه در دشت جنون پیشرو مجنونمشمارهٔ ۸۳۲ای زده بر خط مشگین بر گل سوری رقمشمارهٔ ۸۳۳بوستان باغ بهشتست و عیان می بینمشمارهٔ ۸۳۴زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارمشمارهٔ ۸۳۵بغیر دست دل خود که بود بر دستمشمارهٔ ۸۳۶ما دین و دل چو جم به کف جام داده‌ایمشمارهٔ ۸۳۷ما ز سودای گل و از بوستان آسوده‌ایمشمارهٔ ۸۳۸زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستمشمارهٔ ۸۳۹در گلستان محبت گل داغی دارمشمارهٔ ۸۴۰بیا تا آفتاب می به ماه ساغر اندازیمشمارهٔ ۸۴۱روزگاریست بمیخانه گذاری دارمشمارهٔ ۸۴۲عشق چوپان بُوَد و ما همه عالَم گَله‌ایمشمارهٔ ۸۴۳همتی ای می‌فروشان تشنه‌کامم تشنه‌کامشمارهٔ ۸۴۴به گلزار غم عشق تو من آن مرغ خاموشمشمارهٔ ۸۴۵ما گدایان درِ میخانه‌ایمشمارهٔ ۸۴۶چندان بکویت ما پا فشردیمشمارهٔ ۸۴۷شب وصل است بیا باده به ساغر فکنیمشمارهٔ ۸۴۸بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینمشمارهٔ ۸۴۹همرهان همتی که نوسفرمشمارهٔ ۸۵۰نیست راهی به حرم تا که مناجات بریمشمارهٔ ۸۵۱چندیست که از زمزمه عشق خموشمشمارهٔ ۸۵۲من زفعل زشت خود ای همدمان مستوحشمشمارهٔ ۸۵۳مگو که شرح فراق تو را شماره نکردمشمارهٔ ۸۵۴به جانت ای جوان کز جان خویشت دوست‌تر دارمشمارهٔ ۸۵۵آنروز که از خواب عدم دیده گشودیمشمارهٔ ۸۵۶برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندامشمارهٔ ۸۵۷مطرب چه پرده زد که زپرده برآمدیمشمارهٔ ۸۵۸مطرب تو راه میزنی از ساز دلکشمشمارهٔ ۸۵۹خبرت هست که چون با تو درآمیخته‌امشمارهٔ ۸۶۰منم آن نهال بی بر که زعشق برگرفتمشمارهٔ ۸۶۱سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشمشمارهٔ ۸۶۲نار ابراهیم شد نور کلیمشمارهٔ ۸۶۳از دهان تو حدیثی چو بوهم اندیشمشمارهٔ ۸۶۴زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنمشمارهٔ ۸۶۵ما زآزادگان پادشهیمشمارهٔ ۸۶۶ای که به‌ جاه و منزلت ره نبرد خیال منشمارهٔ ۸۶۷چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدنشمارهٔ ۸۶۸شک نیست که شکر لب و بسته دهن است آنشمارهٔ ۸۶۹طره عنبرین پریشان کنشمارهٔ ۸۷۰ای آه خدا را سوی لیلا سفری کنشمارهٔ ۸۷۱ای مار زلفین سیه ای عقرب جرار منشمارهٔ ۸۷۲گو بمجنون کز من آموزد دگر درس جنونشمارهٔ ۸۷۳نیمه شب ای برق آه من شرری زنشمارهٔ ۸۷۴ای کرده نهان تنگ شکر را به نمکدانشمارهٔ ۸۷۵نمی‌گردد سپهر الا به حکم رای درویشانشمارهٔ ۸۷۶دلا با خوبرویان عهد بستنشمارهٔ ۸۷۷چون دست رس نداری ای دل بوصل جانانشمارهٔ ۸۷۸چه‌ای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدنشمارهٔ ۸۷۹ای ز سنبل پرده بسته بر سمنشمارهٔ ۸۸۰چگونه شکر گویم زطالع میمونشمارهٔ ۸۸۱حدیث دوستان عیب است پیش دشمنان گفتنشمارهٔ ۸۸۲ندیدم دشمنان گشته حبیبانشمارهٔ ۸۸۳در آن دهان نگنجد از این بیشتر سخنشمارهٔ ۸۸۴دوستت گر دست داد اندیشه دشمن مکنشمارهٔ ۸۸۵فحشی ز لبت تو وقف ما کنشمارهٔ ۸۸۶مبند الفت دلا با ماه رویانشمارهٔ ۸۸۷چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختنشمارهٔ ۸۸۸زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببینشمارهٔ ۸۸۹با کثرت رقیب کنم خلوت انجمنشمارهٔ ۸۹۰صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال منشمارهٔ ۸۹۱دعوی عشق میکنم کذب شده دعای منشمارهٔ ۸۹۲من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلانشمارهٔ ۸۹۳بدرد خوی گرفته دل از پی درمانشمارهٔ ۸۹۴مرا سودای آن گیسوی پرچینشمارهٔ ۸۹۵وه که به ناف خون شود نافه آهوان چینشمارهٔ ۸۹۶ایکه زباده ی ازل هست بلعل تو نشانشمارهٔ ۸۹۷تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختنشمارهٔ ۸۹۸نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشانشمارهٔ ۸۹۹حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبانشمارهٔ ۹۰۰رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدنشمارهٔ ۹۰۱ابریست کاو ندارد آثار فیض بارانشمارهٔ ۹۰۲من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختنشمارهٔ ۹۰۳بخرند ناز معشوق به جان نیازمندانشمارهٔ ۹۰۴زین بادیه چون رفت مه نوسفر منشمارهٔ ۹۰۵مرا ز عشق بسی منت است بر گردنشمارهٔ ۹۰۶ای سراپا فتنه وی فتنه بر روی تو منشمارهٔ ۹۰۷گر بظاهر برکنی تو کسوت فقرم زتنشمارهٔ ۹۰۸دلا مسافرت از این دیار ویران کنشمارهٔ ۹۰۹ای حرف سر زلف تو سودای حریفانشمارهٔ ۹۱۰حدیث عشق از مستان شنو ای دل نه هوشیارانشمارهٔ ۹۱۱خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزانشمارهٔ ۹۱۲تا چند چو گوئی تو بچوگان نکویانشمارهٔ ۹۱۳دور از او چشم بد بزم وصالست اینشمارهٔ ۹۱۴گشوده اند در خانه باز خمارانشمارهٔ ۹۱۵دلا به راه سحرگاه شمع روشن کنشمارهٔ ۹۱۶همایون است امشب بخت و دولت شد قرین منشمارهٔ ۹۱۷پا بر سر خم نهاده مستانشمارهٔ ۹۱۸نیش غم تو نوش جان حنظل عشق قند منشمارهٔ ۹۱۹ساقیا من که خرابم ز نو آبادم کنشمارهٔ ۹۲۰رفته بباغ و و بوستان دسته بدسته دوستانشمارهٔ ۹۲۱پیران ز چاره عاجز در کار این جوانانشمارهٔ ۹۲۲فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودنشمارهٔ ۹۲۳خیز یک ساغر شراب بزنشمارهٔ ۹۲۴شبها ببزم غیر توئی شمع انجمنشمارهٔ ۹۲۵گوش بر افسانه اغیار سنگین‌دل مکنشمارهٔ ۹۲۶دری بود نصیحت جانا به گوش کنشمارهٔ ۹۲۷ای خسروانِ صورت رحمی به این گدایانشمارهٔ ۹۲۸به آن امید که مطلب بر او شود روشنشمارهٔ ۹۲۹ساقی شراب مجلسیان در پیاله کنشمارهٔ ۹۳۰شاهی طلبی خود بدر عشق گدا کنشمارهٔ ۹۳۱برق زند به باغ ما ابر به کشت دیگرانشمارهٔ ۹۳۲نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل منشمارهٔ ۹۳۳شبی زشمع رخت بزم ما منور کنشمارهٔ ۹۳۴کله بست از مشک تر صبح همایون فال منشمارهٔ ۹۳۵عید است نگارینا سرپنجه نگارین کنشمارهٔ ۹۳۶بلبل خوش نوا بکش نغمه زصوت خار کنشمارهٔ ۹۳۷ساقی بجان جم میم اندر پیاله کنشمارهٔ ۹۳۸نوروز عجم آمده و عید همایونشمارهٔ ۹۳۹ای دل سمندر ناشده بر آتش روشن مزنشمارهٔ ۹۴۰در شب تاریک هجران جز می روشن مزنشمارهٔ ۹۴۱ماند به زیر بار ناز این دل نو نیاز منشمارهٔ ۹۴۲مدد ای عشق که از عقل در آزارم منشمارهٔ ۹۴۳رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی منشمارهٔ ۹۴۴مهی تابیده از مشکوی مشکینشمارهٔ ۹۴۵تا کی ای پیر مغان میکده را در بستنشمارهٔ ۹۴۶مرحبا ای سحاب درافشانشمارهٔ ۹۴۷تا چند حدیث از جم روجام دمادم زنشمارهٔ ۹۴۸ماه ذیعقده است ای ساقی قعود از جنگ کنشمارهٔ ۹۴۹ساقیا مخوری از می خیز و جامی نوش کنشمارهٔ ۹۵۰مطرب از راستی نوا سر کنشمارهٔ ۹۵۱رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی منشمارهٔ ۹۵۲افتاده سرشکم زپی نرگس جادوشمارهٔ ۹۵۳دریغ از گردش دوران و دور بی‌ثبات اوشمارهٔ ۹۵۴ما دردمند عشقیم عطار که دوا کوشمارهٔ ۹۵۵تا که بکام مدعی شد لب جانفزای توشمارهٔ ۹۵۶ای نوسفر که سوختم اندر هوای توشمارهٔ ۹۵۷تا نکنم به پیش کس شکوه ز تند خوی اوشمارهٔ ۹۵۸گرنه زشکر و نمک آمیخت کام توشمارهٔ ۹۵۹کمانی سخت تر نبود زابروشمارهٔ ۹۶۰ای یار سفر کرده نیاید خبر از توشمارهٔ ۹۶۱حذر کن ای دل از آن چشم و ابروشمارهٔ ۹۶۲ملک دل و جان گرفت عشق جهانگیر اوشمارهٔ ۹۶۳آنچه به بغداد کرد تیغ هلاکوشمارهٔ ۹۶۴با مه و آفتاب شد طلعت تو چو روبه‌روشمارهٔ ۹۶۵عاشق گریختن نتواند ز بند اوشمارهٔ ۹۶۶شور جنونم میکشد زنجیر کو زنجیر کوشمارهٔ ۹۶۷بنده پیر خراباتم و پیمانه اوشمارهٔ ۹۶۸بیا که چون خم زلفت مشوشم بی توشمارهٔ ۹۶۹این دل غمزده یکی وان لب لعل فام دوشمارهٔ ۹۷۰باز بهم برآمده طره مشکبوی توشمارهٔ ۹۷۱خیز ای صوفی سالوس وز میخانه بروشمارهٔ ۹۷۲دارد قرابتی دل من با دهان توشمارهٔ ۹۷۳ای صید نگاه تو در چین و ختن آهوشمارهٔ ۹۷۴دلا بگریزم از زاهد و یا خمار یا هر دوشمارهٔ ۹۷۵گر بختا و چین برد باد شمیم موی توشمارهٔ ۹۷۶کشته دهقان درود در نگر این شیوه نوشمارهٔ ۹۷۷گرم رقیب براند بتا زمنزل توشمارهٔ ۹۷۸جان کیست تا که سر بکشد از کمند توشمارهٔ ۹۷۹سنبل باغ شانه زد گیسوشمارهٔ ۹۸۰ظاهرا پنهان گذشت از کوی توشمارهٔ ۹۸۱ماه دوهفته هفته‌ای از رخ نهفته‌ایشمارهٔ ۹۸۲به سومنات اگر ساختند بتکده‌ایشمارهٔ ۹۸۳ابرویت چیست مد بسم اللهشمارهٔ ۹۸۴دوش در آمد از درم ماهی نه فرشته‌ایشمارهٔ ۹۸۵دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ایشمارهٔ ۹۸۶چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهستهشمارهٔ ۹۸۷گفتم از سلسله زلف تو دارم گله‌ایشمارهٔ ۹۸۸حسنت نهاده دانه دامی عجب به راهشمارهٔ ۹۸۹عاشقان را جز لب تو باده مستانه نهشمارهٔ ۹۹۰به زنجیر جفایی گر نشد بخت دژم بستهشمارهٔ ۹۹۱دانست و هست و بود تو را مظهر آینهشمارهٔ ۹۹۲در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ایشمارهٔ ۹۹۳آن می که از شعاعش آتش زند زبانهشمارهٔ ۹۹۴اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده‌ایشمارهٔ ۹۹۵ای که جان داری فدا کن در ره جانانه‌ایشمارهٔ ۹۹۶ما را عبث نبود که از بزم رانده ایشمارهٔ ۹۹۷گر نه ای چشم سیه بهر شکار آمده‌ایشمارهٔ ۹۹۸ای نسیم از چیست زلفش را پریشان کرده‌ایشمارهٔ ۹۹۹شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاهشمارهٔ ۱۰۰۰ای زلف پرشکن تو سراپا شکسته‌ایشمارهٔ ۱۰۰۱عید است و ساقی با قدح سرمست و خمار آمدهشمارهٔ ۱۰۰۲مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانهشمارهٔ ۱۰۰۳شبِ گذشته چو مه زد علم بر این خرگاهشمارهٔ ۱۰۰۴شبها که شمع من توئی هم خود شبان داج بهشمارهٔ ۱۰۰۵بمسجد رخنه ای بگشای ای زاهد زمیخانهشمارهٔ ۱۰۰۶ارغوان است که با غالیه آمیخته‌ایشمارهٔ ۱۰۰۷با سپاه مژه از قتل که باز آمده‌ایشمارهٔ ۱۰۰۸ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاهشمارهٔ ۱۰۰۹خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاهشمارهٔ ۱۰۱۰آید از عشق کار شایستهشمارهٔ ۱۰۱۱گوی داند که به چوگان کسی افتادهشمارهٔ ۱۰۱۲گلزار عشق چون تو نهالی نیافتهشمارهٔ ۱۰۱۳ساقی به یاد دوست کرم کن پیاله‌ایشمارهٔ ۱۰۱۴گسترده اند مستان از پرنیان سادهشمارهٔ ۱۰۱۵ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نهشمارهٔ ۱۰۱۶گر تو پروانه بآتش نکنی بازی بهشمارهٔ ۱۰۱۷با سیخ مژه آمده آن یار سرابیدهشمارهٔ ۱۰۱۸زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ایشمارهٔ ۱۰۱۹ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نهشمارهٔ ۱۰۲۰آمد بگفتار آن لعل دلخواهشمارهٔ ۱۰۲۱ما نداریم نظر بر می و بر میخانهشمارهٔ ۱۰۲۲ای لبت بر خون مردم تشنه چشمت گُرسَنهشمارهٔ ۱۰۲۳شهر بیدار از آن مردم خواب آلودهشمارهٔ ۱۰۲۴از جرس دیدی فغان برخاستهشمارهٔ ۱۰۲۵بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ایشمارهٔ ۱۰۲۶ز مویت سنبل بویا شکستهشمارهٔ ۱۰۲۷ای مو بر آفتاب تو مشکین‌کلاله‌ایشمارهٔ ۱۰۲۸زآن دل آرا بگویم یا نهشمارهٔ ۱۰۲۹دلم بهرزه بسودای خام افتادهشمارهٔ ۱۰۳۰جسمم چو شمع در غم جانان گداختهشمارهٔ ۱۰۳۱یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بستهشمارهٔ ۱۰۳۲بجز زلف تو کفر و غیر چشمان تو ساحر نهشمارهٔ ۱۰۳۳مرا کز عشق تو در هر سخن صد داستان بستهشمارهٔ ۱۰۳۴بر این جا آن بلا بالا گرفتهشمارهٔ ۱۰۳۵دوش بی‌ما صنما ساغر صهبا زده‌ایشمارهٔ ۱۰۳۶چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنیشمارهٔ ۱۰۳۷نیست یعقوب را چو تو پسریشمارهٔ ۱۰۳۸تو که در چشم چنین غمزه کافر داریشمارهٔ ۱۰۳۹بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردیشمارهٔ ۱۰۴۰ایکه بر عارض افروخته بر دل ناریشمارهٔ ۱۰۴۱تو هم ای مرغ دل بر گل بخوان از عشق دستانیشمارهٔ ۱۰۴۲چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنیشمارهٔ ۱۰۴۳آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنیشمارهٔ ۱۰۴۴صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندریشمارهٔ ۱۰۴۵زآن آب که چون آتش از مرد برد خامیشمارهٔ ۱۰۴۶که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردیشمارهٔ ۱۰۴۷ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواریشمارهٔ ۱۰۴۸بچین زلف تو پیوسته با چشم تو ابروئیشمارهٔ ۱۰۴۹فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشیشمارهٔ ۱۰۵۰به تو می‌سزد سراپا همه ناز و کبریاییشمارهٔ ۱۰۵۱تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داریشمارهٔ ۱۰۵۲مرغ هوهو زد به گلشن خیز دهیشمارهٔ ۱۰۵۳دین و دل ای سیم‌تن تنها نه از من می‌بریشمارهٔ ۱۰۵۴زاهد خام به هرزه چو برآرد نفسیشمارهٔ ۱۰۵۵تا که به مصر نیکویی سکه زدی به دلبریشمارهٔ ۱۰۵۶یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبیشمارهٔ ۱۰۵۷تو را که از همه خوبان شهر ممتازیشمارهٔ ۱۰۵۸ای هشت باب خلد ز روی تو آیتیشمارهٔ ۱۰۵۹روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنیشمارهٔ ۱۰۶۰یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتیشمارهٔ ۱۰۶۱رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختیشمارهٔ ۱۰۶۲دلا ز عشق مجاز از چه مهر برکندی؟شمارهٔ ۱۰۶۳ای برق چون به خرمن احباب بگذریشمارهٔ ۱۰۶۴گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابیشمارهٔ ۱۰۶۵داشت خمارم سر دیوانگیشمارهٔ ۱۰۶۶ساقی به کجائی بده آن مایه مستیشمارهٔ ۱۰۶۷ایکه از چهره شمع انجمنیشمارهٔ ۱۰۶۸تو نه ای زآب و خاک از نوریشمارهٔ ۱۰۶۹هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقیشمارهٔ ۱۰۷۰ای نَفس ، اگر از درِ معنی به در آیی،شمارهٔ ۱۰۷۱خلیلی صرمت حبال العهودیشمارهٔ ۱۰۷۲پیش از این بوده بچین صورتگریشمارهٔ ۱۰۷۳خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینیشمارهٔ ۱۰۷۴بدنامی است و رندی در عشق نیکنامیشمارهٔ ۱۰۷۵در کمندم فکنده صف شکنیشمارهٔ ۱۰۷۶تو ای دو دیده بگو کز جگر چه می‌خواهیشمارهٔ ۱۰۷۷ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردیشمارهٔ ۱۰۷۸تو را که گفت کز احباب روی برتابیشمارهٔ ۱۰۷۹چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدیشمارهٔ ۱۰۸۰تا چند در آزاری ای دل زهوسناکیشمارهٔ ۱۰۸۱اوقات خوش کدام است ایام عشقبازیشمارهٔ ۱۰۸۲فریب صید آن نخجیر خوردیشمارهٔ ۱۰۸۳زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنیشمارهٔ ۱۰۸۴تو این نمک که به لعل شکرفشان داریشمارهٔ ۱۰۸۵ای کون و مکانت بسرپنجه اسیریشمارهٔ ۱۰۸۶به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نیشمارهٔ ۱۰۸۷تو که از جهان و اهلش همه احتراز داریشمارهٔ ۱۰۸۸تو را که گفت مرا از نظر بیندازیشمارهٔ ۱۰۸۹عنکبوتا بر مگس تا چند رشته می‌تنیشمارهٔ ۱۰۹۰آن دل که در او باشد از عشق تو آزاریشمارهٔ ۱۰۹۱فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نیشمارهٔ ۱۰۹۲کیست که آرد  آگهی باز ز ماه خرگهیشمارهٔ ۱۰۹۳برق سانم زدیده میگذریشمارهٔ ۱۰۹۴شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانیشمارهٔ ۱۰۹۵شبی به خواب بدیدم که رو به من داریشمارهٔ ۱۰۹۶بچم ای نهال نورس که زحسن بارداریشمارهٔ ۱۰۹۷بجلوه های نهان شاهدان روحانیشمارهٔ ۱۰۹۸چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانیشمارهٔ ۱۰۹۹دوست میدارم که گیرم دلبریشمارهٔ ۱۱۰۰سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئیشمارهٔ ۱۱۰۱شبی چه شب بصفا بامداد نوروزیشمارهٔ ۱۱۰۲از غمره تو ترک کند کسب رهزنیشمارهٔ ۱۱۰۳هله ساقیا بیارید شراب ارغوانیشمارهٔ ۱۱۰۴دوشم اسباب طرب جمله مهیا بودیشمارهٔ ۱۱۰۵به خویشتن ز چه بستی دلا تو تهمت هستی؟شمارهٔ ۱۱۰۶ساقی بده شراب که دارم بشارتیشمارهٔ ۱۱۰۷ای سرو نورسیده زگلزار کیستیشمارهٔ ۱۱۰۸دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنیشمارهٔ ۱۱۰۹طبیبا مرا کشت درد نهانیشمارهٔ ۱۱۱۰سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانیشمارهٔ ۱۱۱۱بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقیشمارهٔ ۱۱۱۲ای که از وهم مبرایی و بیرون ز صفاتیشمارهٔ ۱۱۱۳نمی‌گویم گلی کز لطف عارض گلستانستیشمارهٔ ۱۱۱۴از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردیشمارهٔ ۱۱۱۵اول ای عشق گمانم که تو سودا بودیشمارهٔ ۱۱۱۶ای ترک ندانم زچه خیل و چه سپاهیشمارهٔ ۱۱۱۷سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهیشمارهٔ ۱۱۱۸این چه روی است که تو ای بت ترسا داری؟شمارهٔ ۱۱۱۹اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعیشمارهٔ ۱۱۲۰ببینمت که در پی آزردن منیشمارهٔ ۱۱۲۱صبح عید است شبی کز در من بازآئیشمارهٔ ۱۱۲۲حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاریشمارهٔ ۱۱۲۳ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیریشمارهٔ ۱۱۲۴ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائیشمارهٔ ۱۱۲۵سرو چو نخل قامتت سر نزد چنین سهیشمارهٔ ۱۱۲۶عرش بر آستان او پست بود زکوتهیشمارهٔ ۱۱۲۷چرا بدست نگارین تو چهره میپوشیشمارهٔ ۱۱۲۸وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنیشمارهٔ ۱۱۲۹سوختم کس نه دود دید و نه بویشمارهٔ ۱۱۳۰مخمور سروریم کجائی می غم هایشمارهٔ ۱۱۳۱بر دم تیغ کجت سر بنهم از خوشیشمارهٔ ۱۱۳۲به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلواییشمارهٔ ۱۱۳۳صبا از بلبل دور از دیار زار گمنامیشمارهٔ ۱۱۳۴اگر زروی نگارین تو پرده برداریشمارهٔ ۱۱۳۵جز حسن دیده دیده در روی تو کمالیشمارهٔ ۱۱۳۶آفت عرصه خاکی و مه افلاکیشمارهٔ ۱۱۳۷گو چه کم آیدت زسلطانیشمارهٔ ۱۱۳۸چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردیشمارهٔ ۱۱۳۹به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالیشمارهٔ ۱۱۴۰در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می‌شدیشمارهٔ ۱۱۴۱الا ای که داری طمع پادشاییشمارهٔ ۱۱۴۲تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمی‌دانیشمارهٔ ۱۱۴۳غم حورت از چه باشد که تو این غلام داریشمارهٔ ۱۱۴۴ای نوش لب که داری خود آب زندگانیشمارهٔ ۱۱۴۵تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستیشمارهٔ ۱۱۴۶سودای تو آتش زده در رخت صبوریشمارهٔ ۱۱۴۷محتسب چند ز کین شیشه ما می‌شکنیشمارهٔ ۱۱۴۸نافه بنافه دارد اگر آهوی تتاریشمارهٔ ۱۱۴۹معجزه ببین که سروی و رفتار می‌کنیشمارهٔ ۱۱۵۰ای که آگه نیستی از حال گویشمارهٔ ۱۱۵۱در چنگل بازی نکند خانه حمامیشمارهٔ ۱۱۵۲رنگ ز خورشید عیان میبریشمارهٔ ۱۱۵۳که گفت ای سرو سیمین‌تن به طرف باغ و بستان آیشمارهٔ ۱۱۵۴شهری بود نکوئی و جانا تواش دریشمارهٔ ۱۱۵۵ای جنت جاوید ز رخسار تو بابیشمارهٔ ۱۱۵۶عمری به کعبه و دِیر بردیم انتظاریشمارهٔ ۱۱۵۷چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتیشمارهٔ ۱۱۵۸چه حظ زشاهد و شمع و شراب و شیرینیشمارهٔ ۱۱۵۹تو را که زیر لبان روح یک جهان داریشمارهٔ ۱۱۶۰لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجویشمارهٔ ۱۱۶۱تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینیشمارهٔ ۱۱۶۲به یاد آب مجاور دلا در این فلواتیشمارهٔ ۱۱۶۳درِ دکّان گشود حلوائیشمارهٔ ۱۱۶۴من جان سپر کنم چو تو شمشیر میزنیشمارهٔ ۱۱۶۵لطف با دوست نه با خصم مدارا نکنیشمارهٔ ۱۱۶۶گر بی تو باید زیستن رفتن به از پایندگیشمارهٔ ۱۱۶۷روزگارا چند اسباب ستم آماده داریشمارهٔ ۱۱۶۸چون مهم ای آسمان تو ماه نداریشمارهٔ ۱۱۶۹مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکیشمارهٔ ۱۱۷۰سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهیشمارهٔ ۱۱۷۱ای که نخواندی آیتی خود ز کتاب دوستیشمارهٔ ۱۱۷۲بود زمین و آسمان از دم مرتضی علیشمارهٔ ۱۱۷۳تا که بتخانه را حرم کردیشمارهٔ ۱۱۷۴دل دردمند عاشق که زدوست داشت داغیشمارهٔ ۱۱۷۵بی‌غیر میسر شودت گر لب کشتیشمارهٔ ۱۱۷۶تو شمع محفل انسی شب آمد در شبستان آیشمارهٔ ۱۱۷۷تو که از شعاع شمعش بدرون چراغ داریشمارهٔ ۱۱۷۸ای آهوی تتاری نافه اگر نداریشمارهٔ ۱۱۷۹پیر مغان گشود زرحمت در سرایشمارهٔ ۱۱۸۰گر هر که را نهانی کاریست با نگاریشمارهٔ ۱۱۸۱نشکفته است از چمن دلبری گلیشمارهٔ ۱۱۸۲بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداریشمارهٔ ۱۱۸۳ساقی بیار جامی از آن مایه خوشیشمارهٔ ۱۱۸۴کند هر ملتی در بندگی بر قبله‌ای روییشمارهٔ ۱۱۸۵گر باد دی بگلشن دم میزند بسردیشمارهٔ ۱۱۸۶ای دلبر هر جائیم امشب بکجائیشمارهٔ ۱۱۸۷از وصل روی جانان امشب چو کامکاریشمارهٔ ۱۱۸۸تا به کی بسمل خود را نگران میداریشمارهٔ ۱۱۸۹بده ساقی از آن می ساتکینیشمارهٔ ۱۱۹۰خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولیشمارهٔ ۱۱۹۱عکس زلفت چهره دودآلود دارد اندکیشمارهٔ ۱۱۹۲خیز و بیار زآن خط و لعلم تو مشک و میشمارهٔ ۱۱۹۳تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائیشمارهٔ ۱۱۹۴در همه آفاق طاقی در همه عالم تمامیشمارهٔ ۱۱۹۵نه آدمی نه فرشته نه حوری و نه پریشمارهٔ ۱۱۹۶بردم زعشق آن لب شیرین مرارتیشمارهٔ ۱۱۹۷هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردیشمارهٔ ۱۱۹۸ای شمع چه داری بجهان سوز و گدازیشمارهٔ ۱۱۹۹متحیریم یا رب بکجاست خضر راهیشمارهٔ ۱۲۰۰عاشق ز وصل عیش مهنا کند همیشمارهٔ ۱۲۰۱ترک من از می اغیار مگر سرمستیشمارهٔ ۱۲۰۲ای جان به چه ارزی تو که جانانه نداریشمارهٔ ۱۲۰۳هر کجا انجمن برافروزیشمارهٔ ۱۲۰۴دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتیشمارهٔ ۱۲۰۵چه پیمان است و بدعهدی که ای پیمان شکن داریشمارهٔ ۱۲۰۶چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهیشمارهٔ ۱۲۰۷وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششیشمارهٔ ۱۲۰۸به وصل تو نرسد کس به هیچ تقریبیشمارهٔ ۱۲۰۹ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسیشمارهٔ ۱۲۱۰توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگیشمارهٔ ۱۲۱۱ای پری باز چه رفتت که به شکل بشریشمارهٔ ۱۲۱۲ز رعنایی چه نازد سروبُن یا گل ز زیباییشمارهٔ ۱۲۱۳تو را سزاست ببالا لباس دارائیشمارهٔ ۱۲۱۴حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتیشمارهٔ ۱۲۱۵زاهد ز آب میکده پرهیز می‌کنیشمارهٔ ۱۲۱۶از هیچ کسی ساخته غیر از تو دهانیشمارهٔ ۱۲۱۷چو اوست طالب بخشش چرا طلب نکنیشمارهٔ ۱۲۱۸در پرده قانون چند بی فایده آویزیشمارهٔ ۱۲۱۹ایکه مطبوع و شوخ و دلبندیشمارهٔ ۱۲۲۰بازآی به میخانه ظلمات چه می‌جوییشمارهٔ ۱۲۲۱بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانیشمارهٔ ۱۲۲۲حور و فرشته خواندمت الحق که قابلیشمارهٔ ۱۲۲۳آفرینش چیست بحر و پیش او گردون حبابیشمارهٔ ۱۲۲۴مدتی شد که زیاران سر دوری داریشمارهٔ ۱۲۲۵ای زمزمه عشق تو در هر سر و کوییشمارهٔ ۱۲۲۶دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستیشمارهٔ ۱۲۲۷با داورت سخن چه بود روز داوریشمارهٔ ۱۲۲۸من به تو مشتاق و تو پیوسته از من در نفوریشمارهٔ ۱۲۲۹مشتاق بود گوش به رودی و سرودیشمارهٔ ۱۲۳۰باغی و فراغی و حریفی و کتابیشمارهٔ ۱۲۳۱بمن گر آن مه بی مهر مهربان بودیشمارهٔ ۱۲۳۲پارسی چامه بخوانید غزل‌های دریشمارهٔ ۱۲۳۳توئی که به زگل و مشگ رنگ و بو داریشمارهٔ ۱۲۳۴آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنیشمارهٔ ۱۲۳۵چو خم از خون دل در می‌کشم میشمارهٔ ۱۲۳۶کو بشیری که بگوید ز سفر می‌آییشمارهٔ ۱۲۳۷ای شه کون و مکان ای علی عمرانیشمارهٔ ۱۲۳۸زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاریشمارهٔ ۱۲۳۹طالع سعدی و کوکب کندم مسعودیشمارهٔ ۱۲۴۰بمینا ساقیا صهبا نداریشمارهٔ ۱۲۴۱صبح عید است بده باده مکرر ساقیشمارهٔ ۱۲۴۲اگرچه ماه عبادت تو ای مه رجبیشمارهٔ ۱۲۴۳ای دل به هرزه چند در این و آن زنیشمارهٔ ۱۲۴۴رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنیشمارهٔ ۱۲۴۵سبزه ای جوی و تماشاگاهیشمارهٔ ۱۲۴۶الا ای باغبان خاصیت سرو روان دانیشمارهٔ ۱۲۴۷بر گل آن سنبل مشکین که فراز آوردیشمارهٔ ۱۲۴۸خادما شمع برافروز بنه منقل و میشمارهٔ ۱۲۴۹پرده ز رخ کشیدند گل‌های نوبهاریشمارهٔ ۱۲۵۰مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداریشمارهٔ ۱۲۵۱با من ای عشق اگر عهد کهن تازه کنیشمارهٔ ۱۲۵۲ای ترک از تیر نظر تو آفت رویین‌تنیشمارهٔ ۱۲۵۳ای کودک ماهرو چه نامیشمارهٔ ۱۲۵۴در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آییشمارهٔ ۱۲۵۵مردمِ دیدهٔ منی نورِ دو چشمِ مردمیشمارهٔ ۱۲۵۶صبا تو نفخه عنبر در آستین داری