شمارهٔ ۱۱۱۳
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستیزمین را اخترستی آفتاب آسمانستی
اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتیوگر سروی چرا با ساق سیمینت روانستی
من اندر جلوهات غرقم که بشناسم تو را از خودبنه شمشیر بر فرقم اگر باری توانستی
اگر عمرم ضمان باشد که وصلش یک زمان باشدهمانا حاصل عمرم به دوران ابر بانستی
بیا عیبت نمیگویم اگر بدعهد و بیمهریاگر بشکست عهد من به غیری مهربانستی
چه غم پروانه گر سوزی که شمعت نیست در محفلچه باک ار جان رود از کف که جانان در میانستی
تو آن خط خضری و آن زلف تو ظلمات خم در خمهمانا ای لب نوشین حیات جاودانستی
شدم چون استخوان خود را به کوی دوست افکندمسگ او را مگر دیدم که میل استخوانستی
برآرد شمعوَش آتش سر از چاک گریبانشبه جان آشفته را کاین آتش سودا نهانستی
به هرجا گلشنی بینم توانم جست بستانشعلی آن گل که نتوان گفتنش کز گلستانستی