گنج

شمارهٔ ۱۱۱۴

از چه ای عشق تو در سینه ما جا کردیدل تاریک مرا سینه سینا کردی
گر سر قتل نداری تو زابرو و مژهخنجر و تیر و سنان از چه مهیا کردی
خواهی ار کس نشناسد که تو خونخوار منیناخن از خون دلم از چه محنا کردی
با خیال لب ساقی چه غم از رنج خمارنقل و می داشتی و عیش مهیا کردی
لب نهادی بلب ساغر زین رشک ببزملاجرم خون جگر در دل مینا کردی
شعله طور بود دلبر تو خود چو خسیوصل او را زچه آشفته تمنا کردی
سرمه از خاک در میکده کردی زاهدکور بودی زکجا دیده بینا کردی
خوردی از دست علی باده ی تو چند مگراهل صورت بدی و رخنه به معنا کردی