شمارهٔ ۲۵۱
عشق است که بر درد دل خسته طبیب استشوق است که غارتگر صبر است و شکیب است
چشم است که از کفر برد رونق اسلامزلف است که پیرایه زنار و صلیب است
سرمایه عشاق چو عجز است و نیاز استکار بت طناز چه ناز است و عتیب است
ای میوه گلزار نکوئی تو بفرماکز سیب زنخدان تو دلرا چه نصیب است
عاشق که کند عیش بیاد سر زلفتبا بوی عبیر تو چه محتاج بطیب است
با اینکه شد آویزه فتراک تو سرهادست دل سودا زده گانت برکیب است
حلوا نکنم ترک که شور مگسی هستزان کو نتوان رفت که غوغای رقیب است
در گلشن حسن تو بس آن سیب زنخداانباغ است که محتاج به به یا که بسیب است
چون جوئیش آشفته از این پست و بلندیآنرا که مکان نه بفراز و بشیب است
گفتی که بود عشق علی مخزن اسرارآنست که بر منبر توحید خطیب است
پیرایه ببندید بخویش ار همه عالماز حب تو ایشاه مرا زینت و زیب است