شمارهٔ ۲۵۰
دانی چه تمیز است میان تن و جانتتو جان جهانی و بود جسم جهانت
با تلخی جان باختنم کام نه تلخ استنامم ببری گر دم رفتن بزبانت
ظلمات خم زلف سیه من چو سکندرخضر است خطت چشمه خضر آب دهانت
با مهر منیر تو کجا ماه بتابدکی سرو چمد با قد چون سرو روانت
بر سرو نیامیخته آن سنبل گیسوبر ماه کجا باشد ابروی کمانت
گر مشتری دین و دلت تاجر عشق استیکسان بنماید بنظر سود و زیانت
تحسین بحسن تو بجز عجز نداریماین نکته مبین نشود جز به بیانت
رویت که عیان دیده مگر عین حقیقتکذب است که گفتند که دیدیم عیانت
آشفته بداغ تو کند فخر بعالمگر داغ شده به که بجا هست نشانت
جانان جهانی تو علی مظهر حقیجان بهر تو میخواهد آشفته به جانت