شمارهٔ ۷۴۱
بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرماگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم
مکن دریغ زمن ای کمان ابرو تیرکه عمرهاست که من پیش غمزه ات سپرم
مرا که روز و شبان بی جمال تست یکیبه آفتاب چه حاجت بود و یا قمرم
بشست نقش دو عالم زآب دیده سرشکولی نرفت خیال جمالت از نظرم
درخت شادی دوران نداد بر جز غمهم ارغم از تو بود شادیست غم نخورم
زسوز ناله بلبل خبر نبود مراگذر فتاد بگلزار نوبت سحرم
زخویش بیخبرم آنچنان و غرق شهودکه گاه گاه زشوقت بخویش مینگرم
مگر شود دل عطشان زلعل تو سیرآبکه ریخت چشمه خضرم بکام و تشنه ترم
اگرچه بیخبرم کرده ذوق مستی عشقگمان مدار تو زاهد چو خویش بیخبرم
حدیثی از گل رویت بعندلیبان گفتزبان سوسن آزاد از قفا ببرم
حجاب ما و تو این هستی است و خودبینیخوشا دمی که من این پرده را بخود بدرم
بریده دست من آشفته دهر از همه جامگر که دست بدامان مرتضی ببرم