شمارهٔ ۷۴۰
مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفتکه مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام
بعقل ره نبرد سوی خیمه لیلیخوشا کسی که بدیوانگی برآرد نام
عجب مدار که خاصان زعشق تو سوزندکه همچو شمع تو بی پرده ای بمحفل عام
مریض عشق نخسبد از آن که چشمانتبگویدش عجبا للعلیل کیف ینام
من و طواف حریم وصال تو حاشاکه ریخت بال در این راه طایر اوهام
اگر چه دفتر آشفته شد سیه چه عجبکه دود آتش عشقت برآمد از اقلام
سیاه نامه من آن زمان سپید شودکه شویمش بمی عشق ساقی ایام
امام عصر و ولی خدا و حجت حقکه بهر مصلحتش ذوالفقار شد به نیام