شمارهٔ ۸۷۳
نیمه شب ای برق آه من شرری زنشعله ببالا و پست و خشک و تری زن
از تو چو پروانه شمع چهره نهان کردجهد کن و خویش را تو بر شرری زن
تا بکی ایجان به بند جسم اسیریاز قفس ای مرغ بسته بال پری زن
عقرب جراره تو ای خم گیسوتکیه که گفته تو را که بر قمری زن
ای خم مو خون بناف آهوی چین کنطعنه ای ای لب به بسته شکری زن
آن لب شکرفشان بکام رقیب استهمچو مگس دست حسرتی بسری زن
با لب او گفت دل که هیچ کدام استگفت برو این لطیفه بر دگری زن
حالت یوسف مگو مگر بر یعقوبشکوه برو از پسر تو بر پدری زن
حاجت تیر و کمان بکشتن من نیستبسمل خود را بناوک نظری کن
عاشق بی سیم و زر بهیچ نیرزدجهد کن آشفته خود بسیم و زری زن
گر زر و سیمت بود نثار کن و خیزدست بدامان سرو سیمبری زن
سیم تنان گر کشند سر زتو آنگاهشکوه از ایشان برو بدادگری زن
شاه ولایت علی وصی پیمبربر در او چهره ای بسای سری زن