شمارهٔ ۷۸۹
بیهده عمری به صرف مهر خوبان کردهایمدرد بود است آنچه او را فکر درمان کردهایم
لطمهها چون گو بسی خوردیم از چوگان زلفبر سر میدان عشقت تا که جولان کردهایم
نیست در این شهر طفلی کاو نخوانده درس عشقخویشتن را تا ادیب این دبستان کردهایم
ما که پیکان قضا را همچو پستان میمکیمتا چهها در کودکی با شیر پستان کردهایم
خاتم عشق تو زیب دست نامحرم چراستاهرمنوش تا خیانت با سلیمان کردهایم
چون زلیخا تهمتی از عشق بر خود بستهایمیوسف خود را عبث در کند و زندان کردهایم
خود قلندروار داده خرقه تقوی به میبر در میخانه بیجا عیب زندان کردهایم
در هوای آن پریرو کز میان خلق رفتیک جهان جان را نثار راه دیوان کردهایم
تا کشد آن چشم مستم بر سر سیخ مژهخویش را بر آتشینروی تو بریان کردهایم
صرف زلف مهوشان آشفته کرده عمر خودخاطر خود را عبث ای دل پریشان کردهایم
سبحه بر زنار زلف گیسوان کرده بدلکفر را آوردهایم و نام ایمان کردهایم