گنج

شمارهٔ ۷۹۰

قافیه: هم۹ بیت
زشکنجه گر بمیرم نظر از تو برنگیرمچون زتست درد درمان زکسی نمی پذیرم
تو زحسن بی نظیری بدیار ماه رویانمن دلشده نظرباز و بعشق بی نظیرم
چه رها کنی زبندم که سراست در کمندمنه گریز آید از ما که دل است ناگزیرم
بخیال زلف و خطت چو شبی کنم تفکرهمه ضیمران بروید زحدیقه ضمیرم
نه همین فغانم از خلق ببرد خواب راحتکه بمردگان دمد صور زناله نفیرم
تو که کان کیمیائی تو که نور کبریائیتو که شاه اولیائی نظری که من فقیرم
چو خضر زجوی شمشیر تو خورد آب حیوانبزن آبیم بر آتش که زتشنگی نمیرم
زلبت حکایتی دوش شنیدم و نوشتمکه بیادگار ماند سخنان دلپذیرم
چه حلاوتم به منقار و چه شکرم به نطق استکه زآشیان جنت همه شب رسد صفیرم