گنج

شمارهٔ ۷۸۸

قافیه: یرم۱۱ بیت
به کام دل شبی گر بوسی از لعل تو بستانماگرچه یک جهان جان باشدم دامن برافشانم
اگرچه در همه عمرم به پیش ای دوست ننشینیولی من گر همه جانست بر جای تو ننشانم
کنم هرشب به دل پیمان که توبه بشکنم دیگرسحرگه بر سر پیمانه خواهد رفت پیمانم
نخواهم راه بردن سوی کعبه من از این وادیکه بر دامان بسی آویخته خار مغیلانم
نهان ماند کجا رازم که باشد اشک غمازمدریغا گفت بی‌پرده بمردم راز پنهانم
فلاطون را ز درد عشق گفتم مختصر حرفیبگفت این درد را درمانده‌ام درمان نمی‌دانم
کشیدم هفت دریا و همان مستسقی عطشانمسیحا عجز می‌آرد که خواهد کرد درمانم
بگفتم از هوسناکی کنم پرهیز و بی‌باکیبگفتا عقل مسکین من علاج نفس نتوانم
من آن حلواییم کز شکرم خالی بود دکانبیا از خنده شیرین رواجی ده به دکانم
زند تر خنده بر گلزار کابل غنچه آن لبکه من بی‌زحمت خار از گل عارض گلستانم
مگر حب علی آشفته گیرد دست در محشروگرنه من در آن تیه ضلالت مانده حیرانم