شمارهٔ ۷۸۷
دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختمعود وش از یاد زلفینت بر آتش سوختم
چون صدف دیده بدامان ریخت در شام فراقآن گهرهائی که از خون جگر اندوختم
جز فغان و سوختن اندر طریق عاشقیبلبل و پروانه را من شیوه ها آموختم
دوش همچون شیخ صنعان بر در دیر از وفادین و دل در عشق آن ترسا بچه بفروختم
جامهای عاریت آشفته افکندم بزیرتا که بر تن کسوت مهر علی را دوختم