گنج

شمارهٔ ۷۸۶

قافیه: انم۱۰ بیت
غباری گردم و روزی بدامان تو بنشینمشوم آئینه و بر کام دل روی ترا بینم
شوم ابریشم و در جامه ات خود را کنم پنهانکه افتد اتفاق بوسه بر آن دست سیمینم
من آن فرهادم و یکدل هوس پیشه نیم خسرونه سودای شکر دارم که خوش در خواب شیرینم
مگو بی دین بود عاشق نیم این طعن را لایقکه شد محراب و میخانه بود عشق بتان دینم
مناز ای آسمان بر ماه و پروینت که بی آن مهبه هر شب اوفتد از چشم تر صد عقد پروینم
سری از تن برآوردم چو گو چندین قفا خوردمکنون بی سرهمی آیم ببخش ایشه که مسکینم
شب رحلت ببالین گر کسی را شمع افروزندبه آن امید میمیرم که باشی شمع بالینم
اگر چه بلبلم گل را بهنگام نواخوانیبتیمارم چو ناید گل چو بوتیمار بنشینم
مبادا تا گلی بینم بگلزار جهان جز توبگرد چشم هر شب از مژه خاشاک میچینم
چو سفتم گوهر مدح علی با خامه آشفتهسزد گر میر بزم امشب گشاید لب به تحسینم