گنج

شمارهٔ ۱۰۹۰

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ری۱۳ بیت
آن دل که در او باشد از عشق تو آزاریحاشا که کشد آزار هرگز زدل آزاری
تا هست وفا کارت دلبر کند آزادتتا از تو کشم آزار جز این نکنم کاری
گر جمله جهان یارند در چشم من اغیارندیاران دیگر مارند جز تو نبود باری
از ساحت گلزارت چون دورم مهجورمدر پای دلم ایکاش زآن باغ خلد خاری
رستم زبت زنار تسبیح زکف دادمبر گردن جان بستم از زلف تو زناری
در هر جسدی جانی پیدائی و پنهانیامکان همه خارستان در خار تو گلزاری
گر گرد جهان گردند چون چرخ کجا جویندیک دلشده ی چون من یک همچو تو دلداری
گلچین بهوای گلاز خار نپرهیزدبا یاد تو چون یاری سازم بهر اغیاری
از پرده دری عشق شد سر حقیقت فاشعشاق باین پاداش هر یک بسر داری
کی همچو سمندر کس بر آتش تو بنشستهر چند در این دعوی برخاسته بسیاری
آشفته زاسرارت آگاه نخواهد شددر پرده سر حق چون محرم اسراری
تو جان عزیزستی بیمانه من مسکیندر مصر درون ما تو یوسف بازاری
در خیل سگان تو ای شیر حق افتادمشاید زکرم ما را زین سلسله بشماری