شمارهٔ ۱۰۹۱
فصل بهار و مستی و غوغای چنگ و نیمجنون بگو که لیلی بیرون کشد زحی
زد آتشی بجان بخیلان زجام میساقی که نام حاتم طائی نموده طی
یوسف صفت هر آنکه در افتد بچاه عشقبرخیزد از سریر و جم و تختگاه کی
آن در مکان بجویدت این یک به لامکانبر ساکنان ارض و سما گم شده است پی
نوخفته ای بخاک نجف یا بفوق عرشای گلشن ولای تو فارغ زباد دی
خواهی اگر حرم بطواف نجف شتابتا چند های هوی کنی آشفته خیزهی
منعم زعشق لاله رخان ای پدر مکنجز بادهام میار تو در پیش یا بنی