شمارهٔ ۱۰۱۵
ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نهبربط بهل به مطرب و می بر خمار نه
عذرا بده به وامق و شیرین به کوهکنسرو چمن به فاخته گل را به خار نه
زنار بر برهمن و بت را به بتکدهسبحه به شیخ و باده بر میگسار نه
چند از خزان شکایت و چند از بهار لافپیر و جوان به فکر خزان و بهار نه
تیغ و کمند و تیر به ترکان مست دهتازی سمند سرکش بر شهسوار نه
آب بقا به خضر و زر و لعل را به کاندور جهان به اهلش و گنجش به مار نه
مجنون به یاد لیلی و یوسف به شهر مصرگلشن به باغبان و گلشن بر هزار نه
شیراز را وداع کن و رو به طوس کنغربتگزین وطن تو به اهل دیار نه
خاکت اگر به باد دهد روزگار دونرخ را بر آستانه شه چون غبار نه
ور مدعی به خصمیت آشفته تیغ آختتو کار خصم را به دم ذوالفقار نه
هر کاو خلاف کرد در آیین دوستیبگذر تو از خلافش بر کردگار نه