شمارهٔ ۱۰۱۶
گر تو پروانه بآتش نکنی بازی بهبخطر گر تو پر خویش نیندازی به
خوی شمعست که پروانه بسوزد ناچاریار اگر با تو نسازد تو باو سازی به
گرچه منزلگه دلدار بود سینه ولیخلوت دل اگر از غیر بپردازی به
قصه عشق که فرجام ندارد ایدلگر از این قصه سخن هیچ نیاغازی به
یار یکتا بود و عشق چنان بی انبازننهی مایه در این عقد بانبازی به
بر سردار چه خوش گفت بمستان منصورسر در این راه نهادن زسرافرازی به
منم از هر دو جهان روی به تو آوردهبنده مخلص دیرین چو تو بنوازی به
منکه از تیر نظر لاجرم افتم از پایگرم از غمزه تو از پای در اندازی به
گرچه دل خون شد و اغیار از او بی خبرنداگر ای دیده نیائی تو بغمازی به
گل رخساره ساقی است زبستان خوشترمطرب از بلبل گلشن بخوش آوازی به
صفت عشق زهر عاشق صادق نه نکوستگوید ار این سخن آشفته شیرازی به
عشق چه مظهر حق نور علی سر ازلگر از این کار بهر کار نپردازی به
خوشتر از شعر عرب نیست بقانون ادبمیتوان گفت که این پارسی از تازی به
مس نگداخته کی قابل اکسیر شودکیمیا عشق و تو مس هر چه که بگذاری به