شمارهٔ ۷۹۶
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشمبا همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم
قرب شمع است بلی آفت پروانه ولیسر رود بر سر این کار بجان میکوشم
بنده و بندی عشقت نه من امروز شدمکز ازل حلقه زلف تو بود در گوشم
گر برم لب بلب جام شبی بی لب توگر می صاف بود خون جگر مینوشم
چون از این دلق ریائی نشدم حاصل هیچمیروم خرقه و سجاده بمی بفروشم
گر رود سر بسر مهر تو چون شمع مراکی توانم که بدل آتش عشقت پوشم
من بخود وصف تو گفتن نتوانم چون نیهر چه نائی بدمد بردم من مینوشم
هر کجا باده کشیدیم بود هوش زدامی عشق تو بنازم که فزاید هوشم
هست بر دوش من آشفته گناه دو جهانتا مگر دست خدا بار برد از دوشم