شمارهٔ ۶۷۰
زلفین تو را موی بمو گشتم و دیدمجز دود دل خلق در آن حلقه ندیدم
با شیخ نگو نکته توحید که شرکستاین زمزمه دوش از نی و مزمار شنیدم
حاشا که گهی چیده کلیم از شجر طورآن گل که من از گلشن رخسار تو چیدم
بادام تو تا انس گرفتم من وحشیوحشی صفت از آدمیان جمله رمیدم
خوش باش که بیماری دل رفت زیادمتا حالت بیماری چشمان تو دیدم
دستیم نمانده که بسر برزنم از هجراز بس که سر انگشت بحسرت بگزیدم
تابو که غبار درت ایدوست بیابمچون باد صبا بر سر هر کوی دویدم
تا غنچه تو بوسه گه مدعیان شدسر تا بقدم جامه چو گل باز دریدم
ای تیر کمان خانه ابرو بکجائیبازآ که کمان وار زهجر تو خمیدم
پای طلبم لنگ شد و هیچ غمم نیستبا سر بدر کعبه مقصود رسیدم
آشفته کجا کعبه در خانه حیدرآن کاو که جز او سر خداوند ندیدم