گنج

شمارهٔ ۶۶۹

قافیه: انکردم۱۵ بیت
گفتی ز فراق یار چونمچون مردم دیده غرق خونم
بی ماه رخ تو کوکب از چشمریزد ز ستارگان فزونم
در ظلمت هجر راه گم شدای خضر تو باش رهنمونم
تا گشت مسلمم غم دوستدر مدرس عشق ذی فنونم
مگذار بزیر تیغ غیرمغیرت کن و خود بریز خونم
من تشنه و دوست آبحیوانبی یار بیا ببین که چونم
ای حلقه زلف از ترحمزنجیر بیار بر جنونم
گفتا ظفر از منست زلفتپرچم شده گرچه سرنگونم
با جادوی چشم گو خدا راکز ره نبرند از فسونم
رفتی تو و آسمان همیخواستکز این حرکت برد سکونم
تا چشم رقیب شد سرایتصد عین روان شد از عیونم
بر مردم دیده بی جمالتنشتر همه شب زند جفونم
ای شیر خدا زلطف برهاناز منت روزگار دونم
ای ابر مژه بزن زرحمتآبی تو بر آتش درونم
آشفته تو بود گرفتاربگسل تو علاقه جنونم