گنج

شمارهٔ ۱۱۲۸

قافیه: شی۱۲ بیت
وقت آنست که پاکوبی و می نوش کنیشادی آری و غم رفته فراموش کنی
جامه عاریت سلطنت از تن بنهیکسوتِ فقر ، اگر زیبِ بر و دوش کنی
صوفی آسا بسماع آئی چون اشتر مستخم صفت کف بلب آری و بسی جوش کنی
یکدو جرعه بکش از آن قدح هوش زداتا که خود را زقدح سرخوش و مدهوش کنی
ای گل اَر پرده کِشی از رخ و آواز کنیپرده گل بدری بلبل خاموش کنی
چه ای  اِی عشق ندانم ، که چُو زنبورِ عسل،با همه نیش بکامم اثر نوش کنی
دست در سلسله زلف دلاویزش کنتا بزنجیر جنون دست در آغوش کنی
بکف آری بدمی معرفت مائی رااگر این زمزمه از نی بنوا گوش کنی
روز را نیست خطر از شب یلدا چندانکه تو از زلف بر آن صبح بناگوش کنی
همچو آئینه صافیت نماید رخ دوستگربهر سنگ و گلی خود نظر از هوش کنی
شاید آشفته که سر حلقه شوی رندانراحلقه بندگی شاه چو در گوش کنی
ذره ی مهر علی کرده سبکبار تو راگنه خلق جهان گر همه بر دوش کنی