شمارهٔ ۱۱۲۷
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشیباحتجاب مه و مهر از چه میکوشی
اسیر طره مشکین چون کمند توامکه روز و شب بمه و مهر گفته سر گوشی
شراب عشق تو در جان پارسایان ریختهمی کنند چو مستان به بزم سر گوشی
شبی نشد که هم آغوش دوستان باشیبغیر شب همه شب باشدت هم آغوشی
نگیر خورده زمن گر زوصل حرفی رفتشکست پنجه شوق تو مهر خاموشی
مرا بتلخی و تندی زکوی خویش مرانهزار نیش اگر بیش میزنی نوشی
بغیر کی بتوان گفت ماجرای حبیبضرورتست از این ماجرا فراموشی
گل حقیقت عشق آن زمان ببار آیدکه عندلیب مجاز آیدش بچاوشی
زباغ روی تو گلهای آتشین بشکفتمقام ماست در آتش چرا تو در جوشی
خبر چو نیست زعشق منت عجب نبودحدیث مدعیان از غرض چه مینیوشی
عزیز عشق نکو یوسفی است آشفتهببر بمصر ولای علی که بفروشی