شمارهٔ ۱۲۲۵
ای زمزمه عشق تو در هر سر و کوییوز یاد تو در هر گذری هایی و هویی
سرگشته چو گو در همه آفاق چه گردیخوش آنکه چو من خاک شود بر سر کویی
پروانهصفت بر همه شمعی چه زنی پریا چند چو بلبل ز پی رنگی و بویی
شمع و گل و بتخانه و کعبه همه یک جاستای احول کجبین تو به هر کوی چه جویی
نقاش یکی بود و زد این نقش مخالفهرکس پی رنگی شده آواره به سویی
آن دیده به دست آر که نقاش شناسیبیهوده مکن هر نفسی روی به رویی
اندر حرم عشق نمازش نپسندندآن را که ز خون دل خود نیست وضویی
بگذار که تا بر در میخانه شوم خاکشاید که از آن خاک بسازند سبویی
از باغ چه جویی سر کوی صنمی گیرگیرم که بود سرو و گلی بر لب جویی
بر دار رود گر سر آشفته چو منصورسودای تو از سر ننهد یک سر مویی
گر عرضه نمایند بهشتت به قیامتجز بر در حیدر نروی بر سر کویی