شمارهٔ ۱۲۲۴
مدتی شد که زیاران سر دوری داریما نداریم شکیب از تو صبوری داری
خود تو شمعی نبود شمع زپروانه نفوراز عنادل زچه ای گل سردوری داری
مردم آسا زبصر غائب و پنهان زنظرپری این شیوه ندارد که تو حوری داری
سرو من سنبل و سوری و سمن بار آردگر تو سرو و سمن و سنبل و سوری داری
نور خورشید بر اطراف جهان میتابدمرغ شب بیخبری علت کوری داری
از نمکدان بت شیرین لب من شکر ریختای نمک گر تو همین فخر بشوری داری
تا گرفتار در این ظلمت نفسی ایدلچه تمتع تو از این پیکر نوری داری
لغت عشق به برهان محبت درج استگر تتبع تو بفرهنگ سروری داری
دین بجز حب علی نیست زآشفته بپرسبگذر ای شیخ گر انکار ضروری داری
نه خدائی نه پیمبر ولی از غیب آگهکه تو خود علم حصولی و حضوری داری