گنج

شمارهٔ ۷۲۵

قافیه: اهیداریم۱۶ بیت
شکایت از خم زلفین یار چون گویمکه من ملازم چوگان موی چو گویم
مباد آنکه رسد نام تو بگوش رقیبزاشتیاق تو دیگر سخن نمیگویم
بآن رسیده که زخم درون شود بهبودبزن تو تیر دیگر زآن کمان ابرویم
مرا به بتکده ای برهمن مخوان دیگرکه من غلام در مهوشان بت رویم
اگر چه سلسله از آهن است قیدی نیستکه من مقید ترکان سلسله مویم
تعلقی است مرا با کمند زلفینشکه هر طرف که روم میکشد بآن سویم
مگو که از چه چو دیوانه دشت پیمائیبجهد بادیه از شوق کعبه مپیویم
بهر دری نتوان سود روی عجز و نیاززخاک کوی مغان آب میخورد رویم
مگر نه این ظلماتست و شد سکندر گمبچین زلف تو بیهوده دل چرا جویم
نسوخته دل مسلم بهندوان از چیستبسوخت آتش آن خالهای هندویم
اگر چه چشمه خضرم برایگان بدهندکه خاک پای تو را من زرخ نمیشویم
مخوان بباغ بهشتم میار گل پیشمکه با وجود تو دیگر گلی نمی بویم
بآفتاب بگفتم که تو در آن کویبگفت زآینه داران طلعت اویم
اگر چه بستری از گل نهم بشام فراقشود چو خار مغیلان بزیر پهلویم
مرا که خاک شدم ازوفا در آن سر کویچگونه صرصر قهرت برد از آن کویم
چه جای آن رخ و قد است چشم آشفتهچه حاجتست گل و سرو بر لب جویم