شمارهٔ ۱۱۵۳
که گفت ای سرو سیمینتن به طرف باغ و بستان آیگل افشان کن زرخسار و بتاراج گلستان آی
غلامت تا شود غلمان بهشتی را مشرف کنبرای خجلت حوران بطوف باغ رضوان آی
گرت از چشم بدبینان گزندی پیش میآیدپری وش پرده ای بر بند و شب از خلق پنهان آی
سکندر گو مساز آئینه بنگر ماه رخسارشخضر را گو بنوش آنلب برون از آب حیوان آی
برای دوستان بربند روز از مردمان پردهخلاف مدعی بی پرده شب در بزم یاران آی
سرای دل بسی تار است و منزلگاه اغیار استتو ایشمع شبستان ازل در خلوت جان آی
تو راهست ار گنه بیمر مترس آشفته از محشراگر حب علی داری شتابان سوی میزان آی