شمارهٔ ۱۱۵۲
رنگ ز خورشید عیان میبریپرده مه را چو کتان میدری
توبه زهاد گزند از تو یافتعقل حکیمان به زبان میبری
کار ملایک نکند آدمیفعل بشر سر نزند از پری
زهره زوجد تو بود در سماعکسب شرف از تو کند مشتری
نقش بتی تحفه فرستم به چینتا نکند مانی صورتگری
دین و دل خلق ندارد محلکاز نظری جان جهان میبری
آینه دوست سراپاست صافتصفیه کن تا که به خود ننگری
رفته ز شیرینی جان گر حدیثای لب نوشش نه تو شیرینتری
مهر رخ تو ز بهشت ابدبر دل عشاق گشوده دری
پا مکش آشفته که آنجاست خلدگر به سر کوی علی بگذری