شمارهٔ ۱۱۵۱
در چنگل بازی نکند خانه حمامییا آهوی وحشی نشود رام بدامی
مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغجز دل که بآن زلف سیه کرده دوامی
آغوش سلامت همه مأوای رقیبانسازد دل عاشق بپیامی و سلامی
جام دل بشکسته می عشق نریزدگو محتسب شهر زند سنگ بجامی
ظلمتکده تن بنه ای جان و سفر کنتا چند در این خانه بسازم بظلامی
چون شمع ببوی نفس صبح بمیرمگر باد سحر آورد از دوست پیامی
از خاک در دوست بشمشیر اعادیگر سر برود برننهم گام زگامی
در بحر چو در هست اگر بیم نهنگ استدر کام نهنگان بروم من پی کامی
آشفته چرا درد دلت بر قلم آمداز سوخته دودی نشنیدم که تو خامی
تثلیث بنه شرک مکن سر احد جویجز حیدر واولاد مگو هست امامی
آخر بدر آید زپس پرده شود روزگر پرده فروبسته بخورشید غمامی