شمارهٔ ۶۹
داد اجازه بر سخن آن لب نوشخند راباش که پسته بشکند باز رواج قند را
تا نرسد بدامنت گرد ملالتی زماخاک شدیم در رهت تند مران سمند را
عقل حریص دانه مژده دام میدهدپند چو نشنوی دلا سر بگذار بند را
سر بکمند میروم نه بخود از قفای اوبند چو محکم اوفتد سود چه بود پند را
آهوی سر بریسمان کایدت از قفا دوانای که سواره میروی تند مکش کمند را
هر چه بجام ریزدت نوش کن و سخن مگوینیست چو اختیار رو برنه چون و چند را
ترک نگاه را بگو تا زسپاه غمزه اشچین و چگل بهم زند کاشعز و خجند را
مدحت مرتضی بگو آشفته مدح بخوانچون صله تو می کند آن لب نوشخند را