شمارهٔ ۵۱۸
نفس باد بهاری دم عیسی داردگر شود خضر صفت زنده چمن جا دارد
جیب هر شاخ پر است از گل خورشید مثالموسی طور گلستان ید بیضا دارد
مزن ای مانی ارژنگ دم از نقش و نگارصنعت این است که کلک چمن آرا دارد
وقت آنست که درویش بسلطان نازدگرچه او ملک جم و افسر دارا دارد
منت از باده کوثر نکشد در فرداهر که امروز بکف ساغر صهبا دارد
بید مجنون صفت آمد بتماشای چمنکه زهر گوشه گلی طلعت لیلا دارد
صوت هر مرغ دل از جا نبرد مردم رااین اثر زمزمه بلبل شیدا دارد
گل بجز ناله بلبل نکند گوش بطبعزاغ در باغ اگر غلغل و غوغا دارد
چمن از شاخ شکوفه فلک پروینستکه زازهار نمودار ثریا دارد
من بشاهد کنمش ثابت کاینست بهشتمدعی گرچه در این مسئله دعوا دارد
لیک میل چمن و لاله و نسرین نکندهر که در گلشن خاطر گل رعنا دارد
میگساری که می از لعل شکرخندی خوردمیتوان گفت که او عیش مهنا دارد
میل بوئیدن سنبل نکند در بستانهر که آشفته وش از زلف تو سودا دارد
رند میخواره ندارد غم امروز بدلچشم امید چو بر شافع فردا دارد