گنج

شمارهٔ ۵۱۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اماند۱۲ بیت
می‌فروشان مددی کار ز حد مشکل شدپنبه شد رشته و آن سعی طلب باطل شد
رفتم از یاد حریفان و نمی‌پرسندممگر از ذکر غم عشق دلم غافل شد
چه توان گفت از این لجه پرموجه عشقکه هر آن بحر به جنبش بنهی ساحل شد
سحرش بر در میخانه به جامی دادمآنچه در مدرسه از وسوسه‌ام حاصل شد
ننهد نقطه صفت پای برون تا باشدهرکه در دایره عشق بتان داخل شد
نکنم وصف تو ای عشق کمالت این بستا که دم از تو نزد عقل کجا کامل شد
آتش رشک بسوزد پر پروانه مدامکه چرا شمع رخت شاهد هر محفل شد
ترسم آلوده شود دامن پاکت بنشینکه زآب مژه‌ام عرصه امکان گل شد
تا که شد سینه تو را مطلع انوار شهودلاجرم کعبه اصحاب حقیقت دل شد
تویی آن پیر مغان ساقی میخانه عشقکه به ترتیب عوالم نظرت فاعل شد
گر مهم من آشفته بسازی چه عجبکه مهمات جهان را کرمت کافل شد
علی عالی اعلا تویی و مظهر حقوای بر آن که زیاد تو دمی غافل شد