گنج

شمارهٔ ۵۲۰

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: اکنند۱۲ بیت
باده صافی شد و گل پرده ز رخسار افکندبایدت با خم می رخت به گلزار افکند
مصریان گو نشناسید دگر دست و ترنجکز وفا یوسف ما پرده ز رخسار افکند
لاجرم چاره بیچارگی خویش کندهرکه خود را به در میکده ناچار افکند
مرغ آزاد چه دیده است ز صیاد که دوشخویش را در قفس مرغ گرفتار افکند
چون خرامید به گلزار بت سرو قدمهر کجا سرو سهی بود ز رفتار افکند
در چه حالند مقیمان سراپرده میرکه ز کشفش سر جمعی به سر دار افکند
جلوه‌ای کرد و رخ از خلق به یکبار نهفتشور در مردم این شهر پریوار افکند
ز تبسم به لب غنچه خموشی آموختطوطیان را به شکر خنده و گفتار افکند
حال مستان تو چونست که میْگون لب توبی سر و پا همه جا مردم هشیار افکند
چون به بتخانه فرخار شد آن طرفه صنمهر کجا بود بتی از در و دیوار افکند
آن صنم بود مگر نور علی مظهر حقکز پی بت شکنی بود به یکبار افکند
بود بارش ز ازل وصف لب شیرینشکه نی خامه آشفته شکربار افکند