گنج

شمارهٔ ۵۲۱

قافیه: ینمیکند۱۱ بیت
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماندچو جست برق یمان خس کجا بجا ماند
عمل نماند که تا خود رساندم در حشرمگر بدست من آن طره رسا ماند
هوا وعشق بیکدل مگو که میگنجدچو عشق هست هوا در میان کجا ماند
گر آفتاب هزار از سپهر برتابدبه پیش روی تو چون ذره در هوا ماند
هزار سعی کند کعبه بهر طوف درتگرش تو ره ندهی مرو بیصفا ماند
مریض عشق علاج ار نیافت از دلداربگو بهل که دل خسته بی دوا ماند
شهید تو نکند خونبها طلب در حشرکه ضرب دست تواش بهر خونبها ماند
گهرفشان چو شود دست پیر میخانهگمان مکن که در آفاق یک گدا ماند
غریب هر دو جهانست گرچه آشفتهولی سگان درت را بآشنا ماند
مباد آنکه شوم خاک جز بخاک نجفمرا بروز لحد یارب این دعا ماند
خطا مگیر گر از عاشقی خطائی رفتچو عفو هست بعاشق کجا خطا ماند