گنج

شمارهٔ ۶۸۲

خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرمنتوانم دل از این نوسفران برگیرم
گرچه خم شد چو کمان قامتم از پیری و ضعفمیدواند سوی او شوق بسر چون تیرم
از چه یکشب بمه خرگهی ما نرسدبگذرد گرچه زماه آه دل شبگیرم
من نه خود سر زقفای تو بسر میآیمحلقه زلف بگو تا نکشد زنجیرم
منزل مدعیان شد شکن زلف کجتمن دیوانه بگو تا چه بود تدبیرم
گر میان من و لیلی است بصد مرحله بعدلیک مجنون نیم ار دیده ازو برگیرم
محرم کوی توام گر نظری رفت خطاکه به قربان شَومَت ، در گذر از تقصیرم
گر نصحیت بکنندم که مرو از پی دوستحاش لله که نصیحت زکسی بپذیرم
سوی تو آیم اگر بخت کند تعجیلیروی تو بینم اگر مرگ کند تأخیرم
آرمت سوی خود از آه سحرگاه شبیتا نخندی تو بر این ناله بی تأثیرم
یک اذان بیش نگفتم زپیش وقت رحیلگر دهد گوش زهر سو شنود تکفیرم
نبرم رشته زنار سر زلف بتانزاهد شهر بگو تا بکند تکفیرم
جان گر آشفته رود مهر علی برجا هستکه برآمیخته مهرش زازل با شیرم