گنج

شمارهٔ ۶۸۳

نغمات عجب زند تارمکه زهم برگسست او تارم
مطرب این پرده را بگردان زودکه برافتاد پرده از کارم
عود زلفم بس است و مجمر دلگو چه زخمه زنی بمزمارم
گفته بودم که دل زکف ندهمآه از دیده خطاکارم
راز دل با نسیم میگفتمهمه عالم گرفت اسرارم
تا چه آرم بجای می امشببگرو خرقه رفت و دستارم
خیز و رطل گران بده ساقیتا که از غم کنی سبکبارم
تا زچشمان مست تو دورمهمچو بیمار بی پرستارم
خورد تا تیر غمزه تو رقیبهدف تیر طعن اغیارم
همچو کانون درون پر از آتششعله چون شمع بر زبان دارم
بسملم تیردیگرم کافیسترنجه کن پنجه ای دگر بارم
وه که از کفر زلف ترسائینه بجا سبحه و نه زنارم
همچو یعقوب در ره یوسفچشم بر راه قافله دارم
تا در این کفر جویم ایمانیدست بر دامن علی دارم
بر درت خاک گشت آشفتهخیر و از خاک راه بردارم