شمارهٔ ۳۸۵
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکندقیمت مشک ختا رونق عنبر شکند
در بهشت رخت از لعل تو ساقی گردددر بهشت ابدی رونق کوثر شکند
عاشق خاص بود محرم خلوتگه یاراین مقامی است که جبریل در او پر شکند
همچو خورشید که خیل مه و سیاره شکستمه من دستگه خسرو خاور شکند
ترک چشم تو ندانم که چه مذهب داردکه خورد خون مسلمان دل کافر شکند
گر برد نقش رخت تحفه کس از فارس بچینمانی ازخجلت خود خامه بدفتر شکند
این غزل خواند اگر مطرب خوش نغمه بهندهیچ طوطی نکند میل که شکر شکند
بسته از شش جهتم خصم چو مژگان بتانمگرش تیغ کج فاتح خیبر شکند
وصی و بن عم و داما نبی شیر خداکه بشمشیر دو سر فرغظنفر شکند
زشرف پای گذارد بسردوش نبیتا بت آذری از بام حرم برشکند
کرده بر گردن خود طوق سگش آشفتهتا که از فخر به سر افسر قیصر شکند